
حقیقت فقر ذاتی و تفاوت نگاه عارف با اهل ظاهر
درک ربط وجودی موجودات به مبدأ هستی و تفاوت دیدگاهها
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مفهوم «فقر ذاتی» و جایگاه آن در توحید افعالی میپردازند. بحث با تحلیل کیفیت انتزاع جنس و فصل از ماده در فلسفه مشاء آغاز شده و به این نقطه میرسد که تمام وجودات خلقی، ربطی و فقیر به مبدأ اعلی هستند. استاد با استفاده از مثالهای ملموس و نقد نگاههای سطحی به پدیدههای عالم، تفاوت بنیادین میان «نگاه استقلالی» اهل ظاهر و «نگاه ربطی» اهل معنا را واکاوی میکنند. در این مسیر، با نقد رفتارهای ظاهری و قشری در عبادات و مرجعیت، بر ضرورت رسیدن به شهودِ فقرِ ذاتی تأکید میشود. حاصل اصلی این بحث، درک این حقیقت است که تا زمانی که انسان به شهودِ فقرِ محضِ موجودات نسبت به حق نرسد، در حجابِ کثرات باقی مانده و از حقیقتِ توحید افعالی که در سیره اولیای الهی متجلی است، محروم خواهد ماند.
حقیقت فقر ذاتی و تفاوت نگاه عارف با اهل ظاهر
توضیحات:
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مفهوم «فقر ذاتی» و جایگاه آن در توحید افعالی میپردازند. بحث با تحلیل کیفیت انتزاع جنس و فصل از ماده در فلسفه مشاء آغاز شده و به این نقطه میرسد که تمام وجودات خلقی، ربطی و فقیر به مبدأ اعلی هستند. استاد با استفاده از مثالهای ملموس و نقد نگاههای سطحی به پدیدههای عالم، تفاوت بنیادین میان «نگاه استقلالی» اهل ظاهر و «نگاه ربطی» اهل معنا را واکاوی میکنند. در این مسیر، با نقد رفتارهای ظاهری و قشری در عبادات و مرجعیت، بر ضرورت رسیدن به شهودِ فقرِ ذاتی تأکید میشود. حاصل اصلی این بحث، درک این حقیقت است که تا زمانی که انسان به شهودِ فقرِ محضِ موجودات نسبت به حق نرسد، در حجابِ کثرات باقی مانده و از حقیقتِ توحید افعالی که در سیره اولیای الهی متجلی است، محروم خواهد ماند.
حقیقت فقر ذاتی و تفاوت نگاه عارف با اهل ظاهر
10خلاصه یک روز صحبت خط و اینها شد، گفت: برو این دوتا خط را بیاور، ـ یک قفسه داشت ـ من رفتم یک خط آوردم که روی آن نوشته بود که «در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست»،1 خیلی عالی بود. این خط چه کسى بود؟ خط استاد فعلى، غلامحسین امیرخانى بود که ایشان شاگرد اول و ممتاز مرحوم میرخانى بود، خط ایشان هم بسیار عالى است و مثل ایشان کسى نیست! به نظر من الآن کسى مثل ایشان نیست! این را آوردم و بعد خودش رفت ـ ایشان خط را نوشته بود و قاب کرده بود؛ خطهاى شاگردانش را قاب مىکرد و میگذاشت و [در همین قفسهها نگه میداشت] ـ و یکى هم که برای خودش بود آورد، آن را خودش آورد و گفت: بنشین ببین فرق بین این دوتا چیست؟ من هرچه نگاه کردم نتوانستم بین خط استاد و خط شاگرد تفاوت قائل بشوم؛ یعنى این شاگرد چنان واقعاً استادانه نوشته بود که هیچ قابل [تشخیص نبود] ولى وقتى نگاه کردم دیدم که این یک ملاحتى دارد که آن ندارد! گفتم: این یک ملاحتى دارد، حالا من نمىدانم اسم آن را چه چیزی بگذارم؟ اسمش را پختگى بگذارم یا اسمش را ملاحت بگذارم یا هرچه، ولی مىبینم یک فرقى بین این دو هست. گفت: این فرق، سى سال کار کردن است! گفت: درست مىگویى و فهمیدى. سى سال کار کردن [دلیل] به این فرق رسیدن است حالا این را کسى دیگر نمىفهمد! ما که حالا چیز بودیم، یک چیزى سرمان شد والاّ هیچ تفاوتی نداشت؛ بهاندازهاى [شبیه بود] که اصلاً انگار از روى خط استادش کپى زده بود که اینقدر دقت و ظرافت [داشت]، گفت: سى سال کار کردن برای این است که این خط به این قضیه برسد!
این یک واقعیت است و این یک مسئله است که آنچه که یک بزرگ مىفهمد، آن را انسان نمىفهمد و تشخیص نمىدهد! ما فقط اسمش را مىگوییم، فقط همین! اما آنچه را که در واقع وجود دارد، آن واقع براى ما مشخص نیست. اینکه امیرالمؤمنین علیهالسّلام الآن بین این دوتا فرق نمىگذارد و تا یک طلا ببیند یکدفعه چشمهایش اینطورى [درشت] نمىشود و اگر مثلاً آن کاه کنارش باشد اینطورى نگاه نمىکند ...، نه! آدم به یک جایى مىرسد که آن و این هردو برایش یکی مىشود. حالا که هردو یکی شد آنوقت ﴿قَالَ إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامٗا﴾2 حالا وقتش است؛ وقتی که کاه و طلا برایت فرق نمىکند حالا برو حکومت را بهدست بگیر، فهمیدید قضیه از چه قرار است؟! بله، چرا ابوبکر نباید بیاید حکومت را بهدست بگیرد؟! چرا منصور دوانیقى نباید بهدست بگیرد؟! چون امام صادق مىفرماید: «یضرب عنقی» ولى اگر حکومت دست امام صادق هم باشد آیا در آن هم «یضرب عنقى» هست؟! دیگر آنجا هیچ تفاوتى نمىکند و یکسان یکسان است! کاه با طلا هیچ تفاوت نمىکند؛ آن تفاوت نمىکند حیثیت ربطیهاش است نه آن وجود خارجى، آن وجود خارجى، خارجی است، در آن کاه بودن آن وجود خارجى مضبوط است، در آن ذهب بودن وجود خارجى مضبوط است و تفاوت بین این و آن مضبوط است. تمام اینها همه مضبوط و صحیح است ولى آن نظرهاى که دارد نسبت به این مىاندازد، چون دارد به این حیثیت ظهور نگاه مىکند آن حیثیت ظهور، همان جنبۀ استعدادیت و فقر محضى است که دارد لذا چون جنبۀ فقر را مىبیند چشمانش اینطورى نمىشود ولی ما آن جنبۀ فقر را نمىبینیم اینطورى مىشویم و آنطورى مىشویم بهخاطر اینکه حیثیت فقریه براى ما مخفى است اما براى امیرالمؤمنین نه، او مىگوید: اگر ظهور است خب اینهم هست چیزى نیست هردو یکى است یعنى الآن هردو از نظر انتساب به حق [یکی هستند]؛ بین این چوب کبریت نیم گرمى یا یک گرمى با یک نهنگ کذا و یک کوه دماوند براى امیرالمؤمنین فرق نیست چون هردو یک انتساب دارند و به همان میزان که او انتساب دارد به همین میزان هم این دارد و یک ذره کوه دماوند از یک چوب کبریت انتسابش بیشتر نیست! یک سر سوزن هم بیشتر نیست! لذا آن جنبۀ فقر که فعلیت دارد و ذاتى آن ظهور است آن جنبۀ فقر براى على روشن شده و براى ما تاریک است و چون تاریک است ما مدام دست و پا مىزنیم و بالا و پایین مىکنیم تا بخواهیم این روزگارمان را بگذرانیم و در تاریکى انسان نمىتواند روزگارش را بگذراند؛ هم خودش خراب مىشود و هم بقیه را خراب خواهد کرد! باید برای انسان حقیقت فقر فعلیت پیدا کند.
- . دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 72:
هر گَه که دل به عشق دهی، خوش دمی بود *** در کارِ خیر حاجتِ هیچ استخاره نیست - . سوره بقره (2) آیه 124. امام شناسى، ج 1، ص 127 :«من تو را بر مردم امام قرار دادم.»
- . دیوان حافظ (قزوینی)، غزل 72:
