
تبیین حقیقت جنس و فصل در فلسفه اسلامی
تحلیل نسبت میان ماده و صورت در حرکت جوهری
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق مبانی فلسفی در باب انتزاع جنس و فصل از ماده و صورت میپردازند. بحث با تبیین دیدگاه حکما و مرحوم صدرالمتألهین درباره چرایی عدم اخذ جنسیت از صورت آغاز میشود و با تحلیل جایگاه ابهام در ماده و نقش صورت نوعیه در فعلیتبخشی به آن ادامه مییابد. در ادامه، استاد با نقد و بررسی دیدگاههای موجود، به مسئله جوهریت نفس ناطقه به عنوان صورت نوعیه جسم میپردازند و این پرسش کلیدی را مطرح میکنند که چگونه میتوان جوهریت نفس را با حیثیت تعلق آن به بدن جمع کرد. این مباحث در نهایت به نقد نقضهای وارد شده بر قاعده حکما در باب حرکت جوهریه و تبیین حقیقت واحد وجود ختم میشود تا مخاطب با سیر منطقی تحول از ماده مبهم به فعلیتهای مشخص آشنا شود.
تبیین حقیقت جنس و فصل در فلسفه اسلامی
3خب او در اینجا بهجاى اینکه بنشیند همینطور از این اصول و از آنچه را که خوانده درمقابل مولا اقامۀ دلیل کند بهخصوص اگر مولا خودش اهل این حرفها نباشد که جوابش را بدهد، بلند مىشود یکى در گوشش مىزند و مىگوید که مرتیکه بلند شو برو و آنچه را که گفتم بخر و من اصول و برائت و این چیزها سرم نمىشود. بلند شو برو والاّ کار دیگری با تو میکنم. فعلاً زود بلند شو برو یک کیلو سبزى را بخر بیاور که کار به جاهاى دیگر و کتکهاى بدتر و طرد و این چیزها نرسیده است!
چرا این حالت براى مولا حاصل مىشود؟ بهخاطر اینکه او هم مىداند که در ذهن خود متشخص است و ابهامى باقى نگذاشته است خب گفتم که برو سبزى بخر نگفتم که بلند شو برو یک گاو بخر بردار بیاور که بگویى که اینجا هست یا نیست، مگر اینجا طویله هست؟! خب این سبزى هم در هرجایى پیدا مىشود و براى تو مشخص کردم گفتم که سبزى بخر نهاینکه برو پرتقال یا هندوانه بخر! او هم مىفهمد که آنچه را که در ذهن است مبهم نیست و کاملاً مشخص است ما در اینجا مىگوییم که بهعنوان امر مشترک و یک حقیقت سِعى که دلالت بر مصادیق متعددهاى مىکند بنابراین باید این حقیقت جنسیه مبهم باشد و متعیِّن نباشد والاّ مصداق خارجى او مشخص نخواهد بود. این را ما داریم الآن بیان مىکنیم ولى اگر به خود نفس آن صورت ذهنیه توجه کنیم، مىبینیم که آن صورت ذهنیه داراى ابهام نیست بلکه خود او داراى تشخّص است. این تشخّص، تشخّص وجودى است؛ یعنى آنچه که مىآید و به این صورت ذهنیه تشخّص مىدهد و او را از ابهام خارج مىکند عبارت از نفس الوجود است پس نفس الوجود که همان مشخِّص، رافع ابهام، مانع اجمال و دافع جهل است آن نفس الوجود بیاید در هرجا که ظهور پیدا کند آنجا را از ابهام خارج مىکند چه در مقام ذهن و تعقل باشد یا در مقام خارج و تعیّن باشد. آن نفس الوجود در هرجا که تحقق پیدا کرد در آنجا رافع ابهام مىشود.
