
لزوم اتصال نفس مجتهد به ملکوت
نقش مکاشفات در استنباط احکام و تشخیص حقایق
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه «مُثل افلاطونی» و کیفیت اتصال نفس انسان به حقایق عینیه میپردازند. بحث با نقد رفتارهای متناقض برخی مدعیان در مواجهه با احکام شرعی و جهاد آغاز شده و به این پرسش کلیدی میرسد که چرا فتواهای یک فرد در شرایط مختلف تغییر میکند. ایشان با تفکیک میان «رؤیت ظاهری» و «مکاشفات نفسانی»، توضیح میدهند که بسیاری از ادعاهای رؤیت، حاصلِ اتحاد مثال متصل با مثال منفصل در ذهن رائى است و نه یک واقعه خارجی. در نهایت، ایشان تأکید میکنند که مجتهد برای صدور فتوا، نیازمند اتصال نفس به عالم ملکوت است تا بتواند ملاکات واقعی را از خلقیات نفسانی تشخیص دهد؛ چرا که دین برای ایجاد آرامش و سکونت است، نه تخریب هستی انسان و ایجاد تناقض در احکام الهی.
لزوم اتصال نفس مجتهد به ملکوت
7یکی از ملاکات تشخیص مکاشفه از پدیدۀ خارجی
البته از ملاکاتى که در اینجا شمردهاند یکى از آنها این است که اگر آن پدیدهها و حوادث خارجیه براى سایر افراد هم قابل رؤیت باشد پس آن پدیدۀ خارجى بوده و اگر قابل رؤیت نباشد پس نبوده است. این یکى از آن چیزهایى است که شمردهاند. البته این کلیت ندارد و ممکن است که در بسیارى از موارد حتى براى سایر افراد قابل رؤیت نباشد یعنى در آنجا آن اتصال ظاهر بهواسطۀ همان نفس ولىّ قطع مىشود و آن رؤیت ظاهر براى دیگران حاصل نمىشود؛ هست اما نمىگذارد که دیگران ببینند یک همچنین مسائلى اتفاق مىافتد ولى بهطورکلی این یکى از چیزهایى است که بهطور اغلب مىتواند از انسان دستگیرى کند. براى افرادى که آنها به یک همچنین مسئلهاى اشراف دارند این کیفیت یعنى خود رائى نسبت ...
لذا مىگویند: وقتى که مکاشفهای براى شما حاصل مىشود آن را بپرسید و خودتان عمل نکنید، این بهخاطر این است که براى رائى قابل تشخیص نیست زیرا در هردو قسم ادراک ـ چه در قسم رؤیت ظاهر و چه در قسم باطن ـ این اتصال مثالین انجام شده و در اتصال مثالین دیگر براى انسان چه تفاوتى مىکند و از کجا مىفهمد که این ظاهر و وجود خارجى نبوده است؟! یعنى اگر تا روز قیامت بنشیند فکر کند فکرش نمىرسد و این دیگر از مرتبۀ فکر خارج است و باید مسئله را به شخص خبیرى سپرد و او با ملاکهایی که دارد مىتواند در اینجا این معیارها را محک بزند و مقیاس براى تشخیص بین ظاهر و باطن قرار بدهد که به چه کیفیت بوده است. لذا چه اشکال دارد که بگوییم مکاشفاتى حاصل مىشود، خب بشود، در اینجا فرقى ندارد؟! فرقش در اینجاست که از آنجایى که خود نفس حقیقت مثالش در عالم مثال منفصل است و آن نفس مىتواند با خلق صور نفسانیه و ذهنیۀ خود مثال بعد از مثال بعد از مثال بعد از مثال همینطور ایجاد کند، اگر اینطور است پس همین نفس مىآید و مثالها را یکى پس از دیگرى براى خود ایجاد مىکند و این را بهعنوان وجود خارجى جا مىزند و مىگوید که این قضیه بوده است، نمىگوید که دیگر این قضیه را من درست کردم بلکه مىگوید که این قضیه بوده است و این قضیه تحقق خارجى داشته و مىآید این مسئله را جا مىزند و درست مىکند.
