
مبانی و حقیقت مُثل افلاطونی
تبیین جایگاه صور کلیه در نظام هستی و علم عنائى
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین مبانی و حقیقت «مُثل افلاطونی» میپردازند. بحث با بررسی دیدگاه حکما درباره وجود صور مجرده در عالم الهی آغاز شده و ضرورت وجود سنخیت میان حقایق جزئیه مادی و علم عنائى حق به عنوان علت العلل تبیین میگردد. در ادامه، با استفاده از مثالهای ملموس، چگونگی نقشآفرینی این صور کلی و معرّا از ماده در شکلگیری موجودات عالم شهادت تشریح میشود. استاد با نقد دیدگاههای سطحی در مواجهه با نظام هستی و تأکید بر لزوم درک صحیح از جایگاه هر پدیده، به تفاوت میان فهم ظاهری و درک عمیق از حقایق عالم میپردازند. در نهایت، این نکته مورد تأکید قرار میگیرد که هر موجودی در این عالم، صورتی معنوی در عالم بالا دارد و فهم این حقیقت، کلید درک صحیح از نظام خلقت و نحوه اتصال به بارقههای الهی است.
مبانی و حقیقت مُثل افلاطونی
15خلاصه سعید بن مسیب تشییع جنازهای را که جبرائیل میآید و در سرش مىزند را نگاه نمىکند بلکه به این دو رکعت نماز نگاه مىکند که حالا مسجد مدینه خلوت شده و خوب مىتوانم حضور قلب داشته باشم و خوب مىتوانم سکوت خودم را در اینجا رعایت کنم! چقدر آدم باید ... البته خب دستش را گرفتند و به تهدیگش رسید! اگر مسافت را طی نکرد، به آن دو قدم آخر رسید! ائمه علیهمالسّلام دست را مىگیرند. ولى خب علیٰکلّحال بین او و آن کسى که متوجه است، چقدر فرق و چقدر فاصله است؟! خدا دستمان را بگیرد.
واقعاً این فهم [چقدر مهم است]! همیشه مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ مىگفتند: فهم، فهم ایشان چقدر اضافه شده است؟! من وقتى که گاهى از قم به مشهد مىرفتم، وقتى که احوال رفقاى قم را مىپرسیدند فقط این سؤال را مىکردند که به فهم آنها چقدر اضافه شده است؟! خیلى عجیب بود! من هم مىگفتم: از [فهم] ما که بیشتر است! راستش را مىگفتم!
فهم را سید بحرالعلوم داشت! آدم بعضى چیزها را مىبیند [تعجب میکند]! سید بحرالعلوم دنبال تبلیغات نبود، دنبال جنجال نبود، بهبه! بهبه! دنبال بیا و بروها و ... نبود! ای ددم وای! از کجا به کجا رسیدهایم! همۀ افراد در مسجد کوفه نشستهاند ـ واقعاً از کجا به کجا رسیدهایم! خب حقش همین است، او سید بحرالعلوم است بالأخره گاریچى که نیست! باید هم یک همچنین اوضاعى داشته باشد! ـ و منتظر نماز مغرب بودند و او دیر مىآید. چه کسانی نشسته بودند؟! قاطبۀ علماى نجف بودند نه طلبههاى سیوطى و امثله خوان! قاطبۀ علماى نجف امثال میرزاى قمى که در قم بود و بعد به نجف رفت، اینها نشسته بودند! مىآمدند و در صفها مینشستند و لابد یک چیزى هم گیرشان مىآمد، بیخود که نمىآمدند! یک چیزی گیرشان مىآمد، حسابى دارد! بالأخره یک همچنین امام جماعتى بىحساب و کتاب نیست! ایشان تا بخواهد از نجف بیاید دیر میکند و نیم ساعت از وقت نماز مىرود و نیم ساعت همۀ مؤمنین و علمای ریشسفید با عمامه نشستهاند، [میگویند:] نیامد نیامد، اى واى چه شده است ملائکه بههم ریختهاند! نماز [دیر شد]! سید دارد بعد از نیم ساعت با عصایش مىآید و مىخندد! سلام کرد و نشست و حالا آن خادم ـ اینها را که مرحوم آقا مىگفتند، حساب بود و حساب مىکردند! ـ براى او قلیان درست کرده است! قضیۀ آن را برای رفقا گفتهام. دلش شکسته است که امشب دیر شده است. تا سید بحرالعلوم مىآید او هم از خجالت [پیش او] نمىآید. سید مىگوید: رفیقمان کجاست؟! بابا قلیانت را بیاور خسته هستیم! حالا خلق منتظر هستند! نیم ساعت که دیر کرد و نیم ساعت هم شروع به قلیان کشیدن کرد و شد یک ساعت! [میگوید:] مىنشینم، هر کسى مىخواهد پشت سر من نماز بخواند اینطور است! اگر نمىخواهید، بلند شوید بروید خودتان بخوانید! من این هستم! این مهم است! آزاد بود، حر بود! سید بحرالعلوم نیازى به این دار و دستک و تئاتر بازى نداشت، حر و آزاد بود! من این هستم.
