
کیفیت تحقق قضا و قدر الهی در اعیان خارجی
تبیین نسبت میان حقیقت علمیه و ظهور عینی در هستی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین کیفیت تصویر مُثُل و نسبت میان قضا و قدر الهی با اعیان خارجی میپردازند. بحث با نقد دیدگاههای رایج درباره حکایتگریِ صور مثالی از حقایق خارجی آغاز شده و با تکیه بر نظریه ظهور، این نکته تبیین میشود که حقیقت خارجی، همان صورت مثالی است که در مراتب اسماء و صفات الهی ظهور یافته است. در ادامه، کیفیت سریان قضا و قدر الهی در جزئیات هستی بررسی میشود؛ بدین معنا که قضا به عنوان حقیقتی کلی و سعهدار، در بستر قدر و اندازهها، به صورتهای جزئی و متشخص در میآید. این سیر از علم عنائی پروردگار تا تحقق عینی در خارج، به گونهای است که هیچ ابهامی در آن راه ندارد، زیرا ابهام با تشخص وجودی منافات دارد. در نهایت، این پرسش مطرح میشود که در قضا و قدر علمی، معلومِ بالعرضِ حق تعالی چیست و چگونه این حقیقت علمیه با حفظ وحدت، در قالبهای گوناگون عینی تجلی مییابد.
کیفیت تحقق قضا و قدر الهی در اعیان خارجی
4عدم وجود ابهام در امور الهی
مقصود بنده این نیست که آن مسئلۀ کلى، اول بهنحو ابهام ایجاد مىشود و بعد آن ابهام تبدیل به تفصیل مىشود که ایجاد ابهام أمرٌ ممتنعٌ عقلاً. چه آن امر مبهم بخواهد در خارج و توسط ما تحقق پیدا کند و چه بخواهد توسط بارى تحقق پیدا کند، هردو ممتنع است زیرا نفس ابهام عبارت از عدم تشخّص است و الوجودُ هو الشَّخصیةُ و التشخّصِ و التعیّنِ و العینیّة و این دو در مقابل هم هستند. پس چگونه مىشود که آن ماهیت متصورۀ مبهمه که تشخّص ندارد در عین ابهام، تشخّص خارجى و تشخّص وجودى پیدا کند؟! بارى تعالى نمىتواند یک همچنین کارى را بکند چه برسد به غیر باری! این مسئله مسئلهاى است که قابل دقت است!
معنای قضای علمی و عینی
مرحوم میرداماد مسئلۀ مثل افلاطونى را به این مسئله تشبیه مىکنند و مىفرمایند که یک حقیقت کلى داریم که این حقیقت کلى عبارت از قضاء الهی است؛ مثل وجود انسان و وجود زید. وقتی این قضاء کلى در مرحلۀ [علم عنائی پروردگار است]، به آن قضاء علمى مىگویند که کیفیت خود آن حقیقت خارجیه به صورت علمى تحقق پیدا مىکند و بعد در خارج که مىآید، آن حقیقت علمى جنبۀ عینى پیدا مىکند یعنى آن واقعیت علمى تبدیل به عینى مىشود و در بستر قدر، اندازه پیدا مىکند و شکل مىگیرد و آن خصوصیات خودش در آنجا متشخص مىشود.
مطلبى که در اینجا هست این است که ما باید سؤال کنیم ـ البته اینکه من دارم عرض مىکنم قضاوت عجولانۀ قبل از ورود در بحث است ولکن دوباره در اینجا مىبینم که اگر این مسئله را بگویم بد نیست ـ آیا در قضاء علمى نفس خود آن تغییرات و تبدلات هست یا نیست؟ آیا در قضاء علمى خود آن تشخّص خارجى وجود دارد یا ندارد؟ این نکتهاى است که بزنگاه مطلب ما است و باید به این نکته توجه داشته باشیم که در این قضاء که جنبۀ علمى دارد، این علم به چه چیزى تعلق گرفته است؟! در اینجا معلوم ما چیست؟! آن معلوم بالعرض ما در اینجا چه خواهد بود؟! خب معلوم بالذات همان حقیقت علمیهای است که لازمۀ ذات بارى است اما در اینجا معلوم بالعرض چیست؟ آیا بالعرض در اینجا سِعى و کلى است؟ در اینجا جنبۀ سعى نمىتواند تشخّص داشته باشد! پس آن علم بارى به چه چیزى تعلق گرفته است؟! علم بارى که نمىتواند به یک امر مبهم تعلق بگیرد! علم، معلوم بالذات خارجى مىخواهد! عالم بهواسطۀ حقیقت علمیۀ ذاتیۀ خودش با آن علمیۀ بالعرض خارجى اتصال پیدا مىکند. اینکه الآن میخواهد آن معلوم را تصور کند، آن معلوم چیست که مىخواهد آن را تصور کند؟! اگر معلوم در خارج باز علم است که علم در اینجا به خود علم تعلق نمىگیرد! اگر معلوم در اینجا عین خارجى است، عین خارجى که تشخّص مىخواهد و تشخّص جزئیت مىخواهد! البته نه جزئیتِ درقبال کلیت که محدودیت باشد بلکه جزئیت بهعنوان وحدت، زیرا در آن حقیقت وجودیۀ بارى هم تشخّص هست اما جزئیت در آنجا نیست، جزئیت در اینجا بهعنوان وحدت است نه جزئیت درقبال کلیت و سعه و عدم اطلاق! یعنى منافاتى بین وجود مطلقه و لایتناهى و جزئیت نیست که در اینجا مقصود از جزئیت همان تشخّص و وحدت است. خب در اینجا این معلوم بالعرض خارجى چیست؟ این مسئله مسئلهاى است که باید روى آن فکر کرد.
