اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تبیین حقیقت قضاء و قدر الهی

تفاوت علم حصولی انسان با علم عنائى پروردگار

0
اسفار
اسفار

آیت‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق حقیقت قضاء و قدر الهی و انطباق آن با مبانی فلسفی می‌پردازند. بحث با بررسی جایگاه مُثل افلاطونی و حقیقت ربطیۀ مجردیه آغاز شده و به این پرسش کلیدی می‌رسد که آیا قضاء و قدر دو امر متمایز هستند یا در حقیقت وجودی واحدی با هم تساوق دارند. در ادامه، تفاوت ماهوی میان علم عنائى پروردگار که عینِ تحقق خارجی اشیاء است با علم حصولی و اعتباری انسان تشریح می‌شود. استاد با نقد قضاوت‌های بشری که غالباً معلول حالات نفسانی و هواهای درونی است تا قوای عاقله، بر ضرورت مراقبه و اتصال به مبدأ تأکید می‌ورزند. در نهایت، با تحلیل روایات و آیات مربوط به قضاء و قدر، این نتیجه حاصل می‌شود که قدر در شکم قضاء نهفته است و بسیاری از تصورات بشری درباره تغییر قضاء و قدر، ناشی از جهل نسبت به فعلیت‌های خارجی است که تنها برای اولیاء الهی و معصومین علیهم‌السّلام به علم حضوری معلوم است.

تبیین حقیقت قضاء و قدر الهی

6
  • اکثر قضاوت‌ها، معلول حال انسان

  • پس تمام قضاوت‌هاى ما ـ حالا نگوییم تمام ـ اکثر قضاوت‌هاى ما معلول حال ماست نه معلول طرز تفکر ما! تفکر که قبلاً هم بوده است. پارسال هم که همین بوده است، هفتۀ پیش هم که همین بوده است!

  • این زبیر و طلحه‌اى که تا دیروز فدایى على علیه‌السّلام بودند، براى چه فدایى بودند؟! چرا بعد برگشتند؟! على که تارک نماز نشد که اینها برگردند؟! على که امر حرام و خلاف شرع انجام نداد که شما برگشتید و آن غائله را راه انداختید! قضیه چه بود؟ آمدند گفتند که به ما استاندارى بده. گفت که بلند شوید پى کارتان بروید! همین، تمام شد! على غیر از این چه‌کار کرد؟! گفتند که حق ما را بده، گفت: چه حقى؟! پاشو برو به‌دنبال کارت! برو ببینیم بابا حال داری! هر کسى یک جایى دارد و... بلند شوید بروید نمازتان را بخوانید، زراعتتان را بکنید، گله‌دارى‌تان را بکنید، زندگى‌تان را بکنید، عاقبت به خیر بشوید و سعادت پیدا کنید. استاندارى چیست؟! مگر دیوانه‌اى آنجا بروى به‌کار مردم برسى؟! اگر من فرستادمت که على هستم، یک حرف دیگر است و خودم پشتش را دارم والاّ مگر بى‌کارى و به مخت زده است؟! به قول معروف مگر مخت تاب برداشته که مى‌خواهى بروى استاندار بشوى؟! مخ‌هایتان تاب برداشته است؟! آدمى که درد دارد، به‌دنبال این حرف‌ها نمى‌گردد! آدمى که هزار بدبختى دارد به فکر آخرتش و درد بى‌درمانش هست و به‌دنبال اینها نمى‌گردد! على به آنها مى‌گوید که مگر مختان تاب برداشته که آمده‌اید آن‌هم نصف شب مخفیانه [یک عباء] روى سرتان کشیدید که کسى نبیند [و می‌گویید] که به ما استاندارى بده؟! بابا بلند شوید جمع کنید و بروید!

  • این على که تا دیروز خلیفۀ پیغمبر صلّی الله علیه و آله و سلّم بود حالا قاتل عثمان مى‌شود! عجب! بابا یواش ‌یواش! اگر سرعت را مى‌خواهى زیاد کنى یک‌دفعه از سرعت صفر کیلومتر به سرعت سه ماخ و شش ماخ نبر! یواش یک کیلومتر را بیست کیلومتر بکن بعد ... یک‌دفعه از خلیفۀ پیغمبر بودن زدند به قاتل عثمان! آخرِ خط! چرا آدم این‌طور مى‌شود؟! این چه قضیه‌اى است؟! حال! حال عوض مى‌شود! توقع، خلاف توقع مى‌شود. خلاف توقع که شد، تمام شد! آن‌وقت نفس می‌آید این فکر و عقل را در قدرت خودش مى‌گیرد.