
تبیین حقیقت قضاء و قدر الهی
تفاوت علم حصولی انسان با علم عنائى پروردگار
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق حقیقت قضاء و قدر الهی و انطباق آن با مبانی فلسفی میپردازند. بحث با بررسی جایگاه مُثل افلاطونی و حقیقت ربطیۀ مجردیه آغاز شده و به این پرسش کلیدی میرسد که آیا قضاء و قدر دو امر متمایز هستند یا در حقیقت وجودی واحدی با هم تساوق دارند. در ادامه، تفاوت ماهوی میان علم عنائى پروردگار که عینِ تحقق خارجی اشیاء است با علم حصولی و اعتباری انسان تشریح میشود. استاد با نقد قضاوتهای بشری که غالباً معلول حالات نفسانی و هواهای درونی است تا قوای عاقله، بر ضرورت مراقبه و اتصال به مبدأ تأکید میورزند. در نهایت، با تحلیل روایات و آیات مربوط به قضاء و قدر، این نتیجه حاصل میشود که قدر در شکم قضاء نهفته است و بسیاری از تصورات بشری درباره تغییر قضاء و قدر، ناشی از جهل نسبت به فعلیتهای خارجی است که تنها برای اولیاء الهی و معصومین علیهمالسّلام به علم حضوری معلوم است.
تبیین حقیقت قضاء و قدر الهی
7اینکه مىگویند که فلانى درس خوانده ولی فایده ندارد برای چیست؟! برای همین است! اینکه میگویند: فلانى تجربه دارد ولى به تجربهاش نگاه نکنید براى همین است. اینکه مىگویند: فلانى راه رفته است ولى به راهش نگاه نکنید براى همین است چون تفکرات و تعقل انسان و بهکارگیرى قواى نفسانى، اکثر اینها معلوم نیست که معلول قواى عاقله و قواى منطقیۀ نفس باشد بلکه معلول هواهاى نفسانى است! هواهاى نفسانى مىآید قوا را در اختیار مىگیرد و بعد نتیجه و خروجىاش کشتن امام حسین علیهالسّلام مىشود! درحالیکه فقیه بوده است! همین شریح فلان بوده ولى خروجىاش کشتن امام حسین است! این خروجىاش است!
زبیر چه کسی بود؟! اینهمه تجربه و اینهمه مجاهدۀ در راه خدا و بودن در کنار رسول خدا مگر کم چیزى است؟! آقا در جنگ اُحد یکى از افرادى که مانده بود زبیر بود! همان موقعهایى که همۀ از ما بهتران فرار کردند که مبادا یک سرسوزنى بر این بدن مبارکشان حتى یک خراش وارد نشود و مبادا از همان نوک سوزن یک میکروب و ویروس وارد بشود، چون اینها باید براى اسلام بمانند!1 باید خودشان را نگه دارند و خدا نکند یک وقتى یک خدشهاى حتى وارد بشود! کار درست هم همین است باید بمانند!! امیرالمؤمنین نه، برود سرش بشکند و شکاف بردارد و بمیرد! مسئلهاى نیست، طورى نیست! آن موقعى که آنها رفتند که براى اسلام خودشان را نگه دارند و خودشان را بسازند و بدنسازى کنند، آنوقت این زبیر در جنگ بود و حاضر بود ولى صحبت در این است که هیچکدام از اینها باعث عبور نمى شود! تا وقتى که انسان از نفس نگذرد و از مرتبۀ نفس عبور نکند و قواى عاقلۀ او نفس او را به تسخیر درنیاورد [عبور نخواهد کرد] تا آن زمان! چه کسی [اینطوری هست]؟! الآن بروید یک نفر را پیدا کنید و برای من بیاورید که قواى عاقلۀ او نفسش را مسخر کرده است. فاعل بِالتسخیر؛ قواى عاقله بر نفس! اگر [هم چنین انسانی را] پیدا کردید سلام من را هم به او برسانید! آنوقت همین میآید چهکار مىکند؟! خرابکارى مىکند! مشخص است دیگر! فکرش مسخّر است! به همین روایت و حکایات و شخصیتهاى صدر اسلام استدلال مىکند و خودش را با آنها منطبق مىکند. خب چرا خودت را با آنها منطبق مىکنى؟! برو با آن دیگرى خودت را منطبق کن! شخصیت که یکى و دوتا نداریم! چطور شد شما خودت را با آن منطبق کردى؟! اگر قرار باشد منِ طهرانى منطبق کنم، خودم را با آن شخصیت منطبق نمىکنم. ابداً! با یکى دیگر میروم و [منطبق میکنم]. چون مىترسم و به خودم شک دارم! یقین ندارم! چه کسى مى تواند یقین داشته باشد و یقینش هم منطبق بر واقع باشد؟! هان!
- . المغازی، ج ۱، ص ۲4۰.
