
تبیین کیفیت قضا و قدر در عالم هستی
تحلیل نسبت علم الهی با اختیار و تحقق عینی حوادث
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق معنای قضا و قدر و کیفیت تحقق آن در عالم هستی میپردازند. بحث با نقد نگاه عامیانه به قضا و قدر آغاز میشود؛ نگاهی که در آن قضا به معنای ابهام و قدر به معنای تعین و تشخص در نظر گرفته میشود. استاد با بهرهگیری از مثالهای ملموس، نشان میدهند که این ابهام نه در عالم خارج، بلکه در علم و ادراک محدود انسان ریشه دارد. در ادامه، با عبور از این سطح، به تبیین محققانه علم عِنایی حق پرداخته میشود که در آن، علم الهی با عینیت خارجی متحد است. در نهایت، با تأکید بر اینکه قضا و قدر خطی مستمر و مشخص از مشیت الهی تا فعلیت خارجی است، بر ضرورت توجه به مبدأ هستی و پرهیز از دلبستگی به اسباب ظاهری و دنیوی تأکید میگردد.
تبیین کیفیت قضا و قدر در عالم هستی
7نَظرۀ محققانه در کیفیت تحقق علم عنائى بهصورت عینیت خارجى در ذات بارى
آمدیم به سراغ مطلبى که عرض کردیم که آن نَظرۀ محقَّقانه در کیفیت تحقق علم عنائى بهصورت عینیت خارجى در ذات بارى است که اگر ما علم بارى نسبت به اعیان خارجى را عین عینیت خارجى در عالم خارج بدانیم بنابراین مگر مىشود یک تعیّن خارجى متکوّن و متحقق بشود در عین اینکه در او ابهامى وجود داشته باشد؟! شما خودتان دارید مىگویید: «تعین»! خودتان دارید مىگویید: «تشخّص»! خودتان دارید مىگویید: «موجود»! وقتى تشخّص هست دیگر ابهامش چیست؟!
مسئلۀ ابهام فقط یک تصور ذهنى و صورت ذهنى
لذا خدمتتان عرض کردم مسئلۀ ابهام فقط یک مسئلۀ تصور ذهنى و یک صورت ذهنى است ولى ما در عالم خارج اصلاً مبهم نداریم! مبهم اصلاً یعنى چه؟! شما یک امر مبهم را تصور کنید، یک انسان مبهمى را تصور کنید! مثلاً یک انسانى در خارج تحقق پیدا بکند که از نظر رنگ نه سفید باشد، نه زرد باشد، نه سبزه باشد، نه سیاه باشد و نه قرمز باشد! پس چه رنگى است؟! انسانِ بىرنگ که دیگر نداریم. یک انسانى را شما در خارج تصور کنید که آن انسان نه قدش دو متر باشد، نه یک و نیم باشد، نه 170 باشد، نه 180 باشد؛ پس چقدر باشد؟! یک انسانى را در خارج تصور کنید که وزنش نه هفتاد باشد، نه صد باشد و نه... اصلاً نمىشود! اصلاً تصورش در خارج ممکن نیست. بله! در مقام ابهام در ذهن، ذهن بهواسطۀ انتزاع حقیقت طبیعیۀ ماهیات قطعاً باید یک امر مبهمى را که بتواند مصداقیت اصناف مختلفه و اعیان مختلفه را در خود جاى بدهد، تصور کند. اگر انسان این را تصور نکند آنگاه چگونه ممکن است که بگوید: هذا انسانٌ و هذا انسانٌ درحالیکه هرکدام دو رنگ مختلف دارند، دو سایز مختلف دارند، دو وزن مختلف دارند، دو قد مختلف دارند؟! چطور ممکن است انسان بتواند با عدم تصور طبیعى ماهیات آن مصادیق خارجى را براى این درنظر بگیرد؟! این اصلاً امکان ندارد. اما اگر همان امر مبهمى را که فقط به او جنبۀ طبیعى مسئله اعطاء شده درنظر بگیرید، باز خودش نسبت به انواع دیگر مختلف و متعیّن مىشود. همینکه شما وجودى را در ذهن تصور کردید که این وجود قابلیت براى مصادیق متعدّدهاى را دارد نمىتوانید یک نوع دیگرى را در این نوع خاص سریان و دخالت بدهید. دیگر گوسفند نمىتوانید تصور کنید یا گاو نمىتوانید تصور کنید ـ البته گاو میشود ـ یا فرض بکنید آهن نمىتوانید تصور بکنید. تصور آنها مغایر با تصور انسان است. البته چه اشکال دارد که انسان در ذهنش یک انسان دیگری را تصور بکند که این گاو است؟! اشکال دارد؟! اشکال ندارد! این انسانى که در ذهنش خیلى چیزها مىتواند تصور بکند، خب این را هم دیگر تصور مىکند! ماشاءالله! خب این دیگر قدرت خداست! در خارج این کار خداست که در عین این انسانیت بعضىها را گاو درست کرده و بعضىها را گاو درست نکرده است! ولى خب بالأخره خود انسان مىتواند تصور بکند که... ماشاءالله گاو هم زیاد است! این افرادى که جنبۀ اشتراک جنسىشان بر جنبۀ فصلىشان غلبه دارد! آخر ما حیوان ناطقیم؛ اول حیوانیم و بعد ناطقیم! مىگویند: آقا ما اول ایرانى هستیم ـ الآن این ایرانیّت، ایرانیّتهایى که درآوردند ... بهبه! ماشاءالله! بنازم به اینهمه افتخارات! ـ بعد مسلمانیم! باید به آنها گفت: بله! پس قاعدتاً ما اول حیوانیم بعد ناطق! ولى بعضىها آن جنبۀ اوّلشان بر جنبۀ دومشان غلبه دارد! لهذا بهخاطر وحدت که ما باید با همه وحدت پیدا کنیم، این خوب مىشود! منتها اگر قرار است انسان وحدت پیدا کند، با خلایق بىگناه خدا وحدت پیدا کند! چرا با افراد گناهکار و اینها وحدت پیدا کند؟! با گاو و خر و... بله! الحمدلله کم هم نیستند! با آنها وحدت پیدا مىکنیم که اقلاً آنها گناه نمىکنند!
