
تبیین کیفیت قضا و قدر در عالم هستی
تحلیل نسبت علم الهی با اختیار و تحقق عینی حوادث
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق معنای قضا و قدر و کیفیت تحقق آن در عالم هستی میپردازند. بحث با نقد نگاه عامیانه به قضا و قدر آغاز میشود؛ نگاهی که در آن قضا به معنای ابهام و قدر به معنای تعین و تشخص در نظر گرفته میشود. استاد با بهرهگیری از مثالهای ملموس، نشان میدهند که این ابهام نه در عالم خارج، بلکه در علم و ادراک محدود انسان ریشه دارد. در ادامه، با عبور از این سطح، به تبیین محققانه علم عِنایی حق پرداخته میشود که در آن، علم الهی با عینیت خارجی متحد است. در نهایت، با تأکید بر اینکه قضا و قدر خطی مستمر و مشخص از مشیت الهی تا فعلیت خارجی است، بر ضرورت توجه به مبدأ هستی و پرهیز از دلبستگی به اسباب ظاهری و دنیوی تأکید میگردد.
تبیین کیفیت قضا و قدر در عالم هستی
10ما که بلند مىشویم و پا را از گلیم خودمان جلوتر مىگذاریم [اینطور هستیم] جداً ها! وقتى که اینها حرف مىزدند... همین مرتیکه که هنوز در لیبى هست، یک وحشى بیابانى بىناموسى که چیزهایى دربارهاش مىگویند ـ البته من مىدانستم و حالا یک چیزهایى پخش مىکنند ـ یک بىناموس قسىّ خوک! حیف خوک که انسان اسم خوک را روى اینها بگذارد! یعنى تمام افرادِ ملّتش اگر همه مىمردند و لِه مىشدند، این باید بماند! از اینجا آنوقت ما به کجاها پى مىبریم؟! اینجا دیگر... مگر نکرد؟! مگر نکرد؟! مگر نکرد؟! آن شخص مىگوید: باید ملت لیبى قیام کند! بابا تمام شدند! همه مردند! کدام ملت؟! اگر یک نفر هم در لیبى هست باید در مقابل تجاوزات بایستد! بابا آن یک نفر هم مُرد! مُرد! بسَ نیست؟! هان؟!
بهجاى اینها اگر بدبخت از همان اول مىگفت: مردم مرا نمىخواهید، خداحافظ شما باشد، ]حکومت را شما در دست[ بگیرید! مردم هم دوستش میدارند. حالا اگر جنایت یا کار دیگری کرده خودش مىداند و خداى خودش ولى حداقل همین را که مىگوید: آقا مرا نمىخواهید، خداحافظ! بعضىها هستند که مسلمان هم نیستند ولى آدم هستند! شیعه هم نیستند ولى یک مقدارى آدم هستند و آدمیت دارند! پیدا مىشوند، مردم مىگویند: نمىخواهیم، میگوید که خداحافظ! آنقدر هم مردم بعد دوستشان داشتند! آنقدر قربان صدقهشان رفتند! گفتند: بیا آقاجان! مرا نمىخواهى بیا این حکومت تحویل شما! خداحافظ شما!
یک بنده خدایى از ارحام ما هم بود، مسجدى داشت و اتفاقاً خودش هم مسجد را درست کرده بود بعد یک مسائلى اتفاق افتاد ـ خیلى وقت پیش، این قضیه برای بیش از بیست یا سى سال پیش است ـ یک شب به مسجد آمد و یک جریاناتى پیش آمده بود و دودستگی شده بود؛ یک دسته یک طور سلیقهشان مىگرفت و یک دسته یک طور دیگر سلیقهشان مىگرفت. این آمد و دید وجودش باعث مىشود که مردم مسجد مدام در ناراحتى و عذاب و بگوومگو باشند. آمد، نماز مغرب را خواند و به نماز عشاء هم نرسید. بعد از نماز مغرب گفت: مردم! من خیال مىکنم که وجود من، افکارم، سلیقهام، تصرفاتم و طرز کارم باعث اختلاف در مسجد است. آقایان بروند یک فرد دیگرى بیاورند. خداحافظ شما! ما رفتیم! یا الله! عصایش را زمین زد و از آنطرف مسجد درآمد و رفت در خانهاش نشست. همانهایى که مخالفش بودند به در خانهاش آمدند و او را بیرون کشیدند و گفتند: باید بیایى! همانهایى که خودشان این بلوا را درست کرده بودند و راه انداخته بودند ـ اتفاقاً زمان شاه هم بود. بله، قبل از انقلاب بود ـ خودشان آمدند و گفتند که آقا ما نمىخواهیم! دیدند که بهتر از این شخص نیست. دیگر سلیقههایشان را کنار گذاشتند و مسائلشان را کنار گذاشتند.
