
حقیقت ولایت و نقش ائمه در تدبیر عالم
تبیین نسبت میان اراده الهی و وساطت چهارده معصوم
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین جایگاه ولایت تکوینی و نقش واسطهگری ائمه اطهار در تدبیر عالم هستی میپردازند. بحث با تحلیل مفهوم قضا و قدر و جایگاه سلسله علل در تحقق حوادث آغاز میشود و با نقد نگاههای سطحی به مسئله بداء و استمرار زمانی ولایت، به این نتیجه میرسد که ولایت یک حقیقت واحد و غیرمتدرج است. استاد با استناد به قاعده «کلنا نور واحد»، توضیح میدهند که اگرچه ائمه در عالم خارج دارای تعینات شخصی و خصوصیات بشری متفاوت هستند، اما در مقام حقیقت ولایت، همگی مظهر یک اراده واحد الهی برای تدبیر عوالم ملک و ملکوتاند. در نهایت، ایشان با تفکیک میان مقام عبودیت و مقام ولایت، تبیین میکنند که چگونه مناجاتهای عاشقانه اهلبیت با خداوند، هیچ منافاتی با جایگاه رفیع آنان در تدبیر نظام هستی ندارد و این دو مقام در وجود مقدس ایشان به صورت همزمان محقق است.
حقیقت ولایت و نقش ائمه در تدبیر عالم
2این مسئله که الآن دارد انجام مىشود قضیهاش چیست؟ یعنى این مار که باید بیاید و این را به هلاکت برساند، آن سلسلۀ علیت او را از اقدام به این مسئله باز مىدارد! خیلى وقتها هم اتفاق افتاده است! حتى بنده خودم به یاد دارم و سراغ دارم؛ یک وقتى در یک جایى بودیم و درس مىخواندیم، یک روز یکى از همین رفقا و دوستانى که در آن مدرسه طلبه بودند به من گفت که فلانى مىدانى دیشب چه [اتفاقی افتاد]؟ صبح خواستم تشکم را جمع کنم یکدفعه دیدم یک عقرب زیر تشک من هست! خب این عقربى که الآن شب تا صبح زیر این تشک بود، مىتوانست بیرون بیاید و این را بزند. چه کسى او را آنجا نگه مىدارد؟! الآن آن شخص طهران هست و مثل اینکه در یکى از مساجد آنجا امامت جماعت دارد. مىگفت که صبح دیدم یک عقرب سیاه زیر تشک است! چه کسى او را آنجا نگه مىدارد؟! خب همین سلسلۀ علیت است که او را نگه مىدارد و او را مأمور به نیش زدن مىکند! همۀ اینها حسابوکتاب دارد. اینکه مىگویند: اگر فلان کار را انجام بدهید و یا چهکار کنید، این آثار و خواص را دارد، قضیه بیحساب نیست!
همین مسئله را هم مىتوانیم راجع به آن جوان بگوییم؛ اینکه الآن عقرب زیر تشکش بوده و صبح فهمیده است، [از اینگونه مسائل است]. براى خود ما هم اتفاق مىافتد مثلاً من تقریباً حدود هفت هشتسالگی بودم که با همۀ بچهها در همان منزل طهران در تابستان زیر پشهبند خوابیده بودم و مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ هم نبودند و بیدار بودند و در بین الطلوعین در اتاق خودشان به کارهایشان مشغول بودند. یک دفعه ما که بلند شدیم دیدیم که یک عقرب در پشهبند هست و صاف ایستاده است و ما را نگاه مىکند! خب این همان موقع که نیامده است، لابد شب یا نصف شبى یا فلان زمان در آنجا آمده است! داد زدیم که آى عقرب! خب آمدند و فورى [آن را گرفتند].
