
ولایت تکوینی و مجرای مشیت الهی
تبیین جایگاه اولیاء خدا در تصرفات تکوینی و توحید افعالی
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین حقیقت ولایت تکوینی و نحوه ارتباط اولیاء الهی با مشیت پروردگار میپردازند. بحث با نقد رفتارهای عوامانه و خرافهآمیز در مواجهه با کرامات و معجزات آغاز میشود و بر این نکته تأکید میگردد که اولیاء خدا نه برای برآورده کردن توقعات دنیوی، بلکه برای ارتقای فهم و هدایت انسانها به سوی حقیقت عمل میکنند. در ادامه، با عبور از مباحث فلسفی پیرامون قضاء و قدر، تفاوت میان صور علمیه و عینیت خارجی تبیین شده و این حقیقت روشن میشود که اولیاء الهی با قرار گرفتن در مجرای مشیت حق، بدون تظاهر و خودنمایی، به انجام وظیفه میپردازند. در نهایت، این جلسه با تأکید بر لزوم تسلیم در برابر اراده الهی و پرهیز از تحجر و خودمحوری، به عنوان درسی برای عبور از تعلقات دنیوی و رسیدن به توحید افعالی به پایان میرسد.
ولایت تکوینی و مجرای مشیت الهی
5خودِ مرحوم پدر ما مىگفتند. یک پسرخاله داشتند، سهتا برادر بودند ـ احمد و محمود و مثل اینکه اکبر، حالا سومىاش را خیلى مطمئن نیستم اما احمد آقا و محمود آقا را یادم هست ـ و یکى از اینها مریض شده بود و داشت مىمرد و اصلاً روبهقبله بود، ایشان مىگفتند که این مریض شد و افتاده بود و همه از او قطع امید کرده بودند، یکى از برادرها به مشهد آمد و زیارت امام رضا کرد و بعد پیش همین مرحوم نخودکى رفت و گفت که قضیه این است و برادرمان دارد مىمیرد و مادرمان ما را به اینجا فرستاده است و حالا رفتهایم زیارت و اینجا آمدهایم. ایشان یک دانه انجیر برداشت و گفت: بخور!
ـ گفت: آقا برادرم مریض است!
ـ گفت: من مىگویم: تو بخور! مگر برادرت مریض نیست؟!
ـ گفت: بله!
ـ گفت: خب تو این را بخور!
ـگرفت خورد، گفت: بلند شو برو.
ـ رفت و تماس گرفت، گفتند: مریض بلند شده نشسته است و دارد صبحانه مىخورد! صبحانه!
انجیر را این خورد، آن یکى خوب شد!
مثل حکیمباشىِ کریمخان که هروقت کریمخان مزاجش قبض مىشد این را مىآوردند و تنقیهاش مىکردند، مزاج کریمخان راه مىافتاد! این ظروف مرتبطه به این مىگویند دیگر!! خب اینجا هم این برادر انجیر خورده بود و آن برادر بلند شد و رفت تا آخر عمر هم مثل برادرانش زندگى کرد و عمر کرد. مرحوم شیخ حسنعلى به این روش عمل مىکرد نمىدانیم دیگر قضیه چیست!
من یک قضیه خواندم که یک شب این آقاى شیخ حسنعلى نخودکى در باغ بود هنگام شب یکدفعه دیدند دزد آمده است. یک تفنگ هم آنجا بود، حالا بادى بود یا شکارى بود، او گفت: که بیا بزن تا دزد نیاید، طرف گفت که آقا سروصدا مىشود، یک دعایى بفرمایید! حاج حسنعلى نخودکى گفت که نه، ما اول باید از وسایل ظاهر استفاده کنیم، اگر نشد آنوقت سراغ آن برویم!1
خب اینکه ایشان گفت: اول از وسایل ظاهر استفاده کنیم، این خوب است و درست است اما اینکه «اگر نشد سراغ مسائل باطنی برویم» این جاى حرف است. مسائل باطنی مثلاً دعا کنیم که دزد همانجا تا صبح خشک بشود و صبح برویم یقهاش را بگیریم که اى بىپدر! اینجا چه مىکنى؟! اینجا چهکار مىکنى؟!
- . جهت اطلاع بیشتر رجوع شود به نشان از بىنشانها، ج 1، ص 70، حکایت 40.
