
نقد مبانی فلسفی و ضرورت اتصال به استاد
آسیبشناسی دروس خشک و لزوم پیوند علم با عمل
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه با تأکید بر لزوم پیوند میان مباحث نظری و عملِ قلبی، به نقد رویکردهای صرفاً آکادمیک و خشک در علوم الهی میپردازند. ایشان با اشاره به اهمیت اتصال به منبعی خبیر و راهنما، هشدار میدهند که غوطهوری در مباحث فلسفی بدون داشتن استادِ راهبر، میتواند انسان را به انحرافات فکری و اخلاقی دچار کند. در ادامه، با بررسی دیدگاههای میرداماد درباره علم عنائى و لوح محفوظ، به تبیین دقیقِ نسبت میان اراده الهی، اختیار انسان و جایگاه ماده در مراتب وجود میپردازند. این سخنرانی با تأکید بر ضرورتِ صداقت و دوری از دورویی در روابط میان رفقای طریق، به عنوان یک درس اخلاقیِ کاربردی برای سالکان مسیر حق، به پایان میرسد تا مخاطب دریابد که حقیقتِ دین، نه در الفاظ و ادعاهای ظاهری، بلکه در انکشاف باطنی و رهایی از بندهای نفسانی نهفته است.
نقد مبانی فلسفی و ضرورت اتصال به استاد
8لذا اگر درنظر رفقا باشد در بحث تعیین أحد المصادیق یا تعیین أحد المصادقین گفتیم که ذهن یک معناى مبهمى را در خودش مىآورد که آن معناى مبهم مىتواند مجموعهاى از سهتا باشد، نهاینکه سه معنا را در ذهن بیاورد. وقتى که به انسان مىگویند: شیر، همینکه اسم شیر مىآید چه معنایى در ذهنم تبادر مىکند؟! آیا شیرى که باید عوض بشود یا شیرى که باید خورده بشود یا شیرى که ما را مىخورد؟! کدامیک از این سه معنا در ذهن مىآید؟! هیچکدام از اینها دقیقاً در ذهن نمىآید که مراد متکلم و مولا این معناست یا آن معناست ولى ذهن مىآید بهطور مبهم یکى از این سهتا را در [خودش] قرار مىدهد. هنوز ما کلام بعدى را نیاوردهایم. هنوز ما جملۀ بعدى را ذکر نکردهایم. ببینید: شیر؛ همینکه مىگویم: شیر، نگفتم که شیر را دیدم، «را دیدمش» را نگفتم، «بخر» را نگفتم، شیر کنار حوض را عوض کن، نگفتم، آن اسم اوّلى را که من گفتم، بعد یک سرفه مىکنم، [طرف] منتظر است ببیند که من آن کلمۀ بعدى را که مىگویم چیست. در آن کلمۀ اول شما چه چیزى در ذهنتان مىآید؟! کدامیک از این سه مصداق میآید؟! هیچکدام! هیچکدام دقیقاً در ذهن نمىآید. ولى هر سهتاى اینها بهنحو اجمال مىآید اما اینکه کدام را قصد کرده است براى انسان مجهول مىماند.
حکومت ضعف وجودى و نفسى انسان بر ذهن، نفس، فکر و قلبش
پس تعیین أحد المصادیق بهعنوان ابهام است. حضور أحد المصادیق بهعنوان ابهام است نه بهعنوان تعیین و تشخص که جزماً و بتّاً مخاطب این یک مصداق را بخواهد بر مولا تحمیل کند که منظور مولا این است، وقتى مولا بگوید: شیر را بخر، بگوید: شما از این شیرِ اول که گفتى: «شیر را دیدم» خب از کجا میگویی؟! مولا میگوید که من که جملۀ بعدى را نگفتم که تو حالا بر آن حمل مىکنى. این بهخاطر ضعف وجودى است پس چون ضعف وجودى و نفسى ما در اینجا بر ذهن، نفس، فکر و قلب ما حکومت دارد ناچاریم یک معناى ابهامى در اینجا قصد کنیم و براى اداى یک مطلب نمىتوانیم دو اراده را پشتسرهم بیاوریم. اگر خداوند ذهن و نفس ما را طورى قرار مىداد که مىتوانستیم هم خودمان با یک اراده، دو معنا را به مخاطب القاء کنیم، آنوقت امکان داشت.
