
نقد مبانی فلسفی و ضرورت اتصال به استاد
آسیبشناسی دروس خشک و لزوم پیوند علم با عمل
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه با تأکید بر لزوم پیوند میان مباحث نظری و عملِ قلبی، به نقد رویکردهای صرفاً آکادمیک و خشک در علوم الهی میپردازند. ایشان با اشاره به اهمیت اتصال به منبعی خبیر و راهنما، هشدار میدهند که غوطهوری در مباحث فلسفی بدون داشتن استادِ راهبر، میتواند انسان را به انحرافات فکری و اخلاقی دچار کند. در ادامه، با بررسی دیدگاههای میرداماد درباره علم عنائى و لوح محفوظ، به تبیین دقیقِ نسبت میان اراده الهی، اختیار انسان و جایگاه ماده در مراتب وجود میپردازند. این سخنرانی با تأکید بر ضرورتِ صداقت و دوری از دورویی در روابط میان رفقای طریق، به عنوان یک درس اخلاقیِ کاربردی برای سالکان مسیر حق، به پایان میرسد تا مخاطب دریابد که حقیقتِ دین، نه در الفاظ و ادعاهای ظاهری، بلکه در انکشاف باطنی و رهایی از بندهای نفسانی نهفته است.
نقد مبانی فلسفی و ضرورت اتصال به استاد
1درس هفتصد و چهل و هشتم
قابل نقد بودن مطالب سید میرداماد (2)
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
بفهمینفهمی مثل اینکه پیر شدیمها! سابق در زمستان با همین عباهای [نازک] بیرون میآمدیم و بقیه مىگفتند: آقا زمستان است! عباى زمستانى و تابستانى داریم، شما [چرا عبای تابستانی میپوشید]؟! مىگفتیم: زمستان و تابستان ما یکى است! خدا مرحوم آقا ـ رضوان الله تعالی علیه ـ را رحمت کند، یک دفعه در زمستان با همین عباها آمده بودم، گفتند: آقا شما فصول یادت رفته است؟! الآن در کوچهها برف است! تو فصلها را فراموش کردهاى؟! این چه وضعى است؟! بعد خودشان مىفرمودند: ما سابق در همان زمان پدرمان ـ آن موقعها مثل الآن خانهها اینطور نبود که همه چیز آن [کنار] هم باشد؛ آشپزخانهاش زیر زمین بود و دستشویىاش در حیاط بود و در خودِ فضاى ساختمان چیزى نبود و فقط اتاق و هال و این چیزها بود، خانههاى قدیم اینطورى بود. ـ در زمستان مىدیدیم که ایشان صبح که مىخواهد براى تجدید وضو برود، لباس اضافه مىپوشد؛ جوراب پا مىکند و کمرش را با شالگردن مىبندد و پوستین مىاندازد! ما تعجب مىکردیم. مىگفتیم: بابا یک دستشویى که دیگر جوراب پا کردن و ... ندارد! شال به کمر مىبستند، بعضىها شال را روی گردنشان مىاندازند و بعضی به کمر میبندند، هردو یکى است منتها حالا [روی گردنشان میاندازند]. خب البته هردو باید گرم باشد. اینهایى که شال مىبندند بهخاطر این است که گرم بشود و آرتروز نگیرند. سلام علیکم! آقا اینجا بفرمایید، شما سرما مىخورید! اینجا کنارِ [بخاری بنشینید]. الآن صحبت همین باد و سرما و این چیزها بود. براى امثال من و شما این تذکرات خیلى لازم است! خلاصه ایشان مىگفتند: ما تعجب مىکردیم از اینکه پدرمان اینهمه [لباس] مىپوشد، بعد الآن مىفهمم که حق با ایشان بوده است! ما هم کمکم داریم مىفهمیم که حق با ایشان بوده است! ایشان دیسک کمر داشتند و اذیتشان مىکرد منتها حرم که میخواستند مشرف بشوند مىگفتند: من با ماشین و وسیله نمىروم، پیاده مىروم مىخواهد کمرم درد بگیرد و مىخواهد نگیرد! خدمت رفقا گفتم که در عین اینکه کمرشان خیلى درد مىکرد ولى مشهد که مشرف مىشدند، پیاده به حرم مىرفتند. یک دفعه داشتند از حرم بیرون مىآمدند، آقاى عزالدین زنجانى را دیدند که [قبر] ایشان الآن در مشهد است. ایشان مىخواست برود و ایشان هم داشت بیرون مىآمد. از حال و احوال آقا سؤال کرد و دید که با کسالت و با ناراحتى راه مىروند. گفت: آقا چطور هستید؟ ایشان گفتند: یک مقدارى کمرم درد مىکند. بعد گفتند: فشارخون هم که داریم و یک چندتا چیزهاى دیگر هم اضافه شده است! یکدفعه آقاى زنجانى گفت: همۀ اینها از علائم جوانى است! خودِ ما هم کمکم داریم [جوان] مىشویم!
