
حقیقت فناء ذاتی و تجلیات الهی
تبیین نسبت میان عین ثابت، فناء در فعل و اختیار انسان
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مفهوم «فناء ذاتی» و نسبت آن با «عین ثابت» در حکمت و عرفان میپردازند. بحث با نقد دیدگاههای رایج درباره ماهیت و فناء آغاز شده و با استناد به آیات قرآن، بهویژه آیه تجلی بر کوه، نشان داده میشود که فناء به معنای نابودی هویت خارجی نیست، بلکه به معنای انکشاف حقیقت ولایی و برداشته شدن حدود ماهوی است. در ادامه، با استفاده از مثالهای ملموس، چگونگی فناء در فعل و صفت تبیین میگردد تا روشن شود که چگونه موجودات در عین دارا بودن هویت و فعل مستقل، در اراده و مشیت الهی فانی هستند. این جلسه با تأکید بر اینکه فلسفه راهی برای پردهبرداری از حقایق عرفانی است، به این نتیجه میرسد که فناء نه یک امر اعتباری، بلکه یک حقیقت شهودی است که در تمام مراتب وجود جاری است.
حقیقت فناء ذاتی و تجلیات الهی
6ماهیت همان نفس الوجود است منتها عرض ما این بود که در وجود چه پدیدهاى حاصل شده که آن وجود لا حدّى و لا رسمى و آن وجود اطلاقى که آن وجود مختص ذات پروردگار است و حیثیت اطلاقى و لا یتنهى بر او حاکم است آن وجود متبدّل به یک وجود محدود مىشود؟! فرض کنید وجود آب، وجود لیوان، این دم و دستگاهها، وجود بنده و شما و اینها همه یک وجودهاى محدودى است. از هرکدام هم یک خاصیتى برمىآید، این چه تشکّلى است؟! آیا خلق جدید است؟! یعنى یک وجود جدید خلق مىشود؟! این وجود جدید از کیسۀ خاله که نیامده! از همان وجود بحت و بسیط اطلاقى، این وجود در خارج هویت پیدا کرد! پس آن وجود هست، وجود اطلاقى هست، وجود بحت و بسیط هست، آن وجود بِالصِرافه هست، آن بَسیطُ الحَقیقَه هست متنها آن بَسیطُ الحَقیقَه و آن وجود بِالصِرافَه همینکه کُلُّ الأشیاء مىشود یکدفعه سروصدا بلند مىشود! اینجاست که یکمرتبه همه چیز تغییر پیدا مىکند؛ بَسیطُ الحَقیقَةِ کُلُّ الأشیاء، نه کُلُّ الأشیاء خارِجٌ عَنِ بَسیط الحَقیقَه. الأشیاءُ خارِجٌ عن بَسیط الحَقیقة یعنى وجود را از خانۀ عمهشان نیاوردهاند همان بسیط الحقیقه شد: کلّ الأشیاء این کلّ الأشیاء یک شیءٌ ذات پروردگار و یک شیءٌ اشیائى که ما داریم مىبینیم، نهاینکه ذات پروردگار جداى از آنها نه، بهعنوان شیئیت. لذا داریم: «شیءٌ لا کالأشیاء»1 عنوان شیء یعنى ما یُشاء و ما یُشار چیزى که خواست به آن تعلق مىگیرد، اراده و اشاره به او تعلق مىگیرد منتها در اینجا اشاره به یک امر خاص تعلق نمىگیرد چون در خود نفس اشاره هم آن حقیقت بسیط الحقیقه و بالصرافه در آنجا نهفته است. بنده عرض کردم در مسئلۀ ماهیت وجود هست، این وجود شکل پیدا مىکند مثلاً آب هست، این آب شکل پیدا مىکند و تبدیل به یخ مىشود نهاینکه یخ از خارج مىآید، نهاینکه این حدودِ یخ از خارج بر آب مىآید و ما این را برمىداریم با یک مهر در آب مىزنیم، این آب یخ مىشود، نه. این آب خودش یخ مىشود، خودش! از خارج چیزى به آن اضافه نمىشود بلکه خود این آب تبدیل به بخار مىشود، خود این آب تبدیل به برف مىشود، خود این آب تبدیل به مایع سیال مىشود، خود شیء؛ یعنى چیزى جداى از او نیست پس این ماهیت عبارت از نَفسُ الوجود است نَفسُ الوجود مُتِشَکِلٌ بِشِکلٍ خاص. پس چه شد؟! چیزى خارج نیست!
- . التوحید، شیخ صدوق، ص ١٠٧.
