
حقیقت فناء ذاتی و تجلیات الهی
تبیین نسبت میان عین ثابت، فناء در فعل و اختیار انسان
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مفهوم «فناء ذاتی» و نسبت آن با «عین ثابت» در حکمت و عرفان میپردازند. بحث با نقد دیدگاههای رایج درباره ماهیت و فناء آغاز شده و با استناد به آیات قرآن، بهویژه آیه تجلی بر کوه، نشان داده میشود که فناء به معنای نابودی هویت خارجی نیست، بلکه به معنای انکشاف حقیقت ولایی و برداشته شدن حدود ماهوی است. در ادامه، با استفاده از مثالهای ملموس، چگونگی فناء در فعل و صفت تبیین میگردد تا روشن شود که چگونه موجودات در عین دارا بودن هویت و فعل مستقل، در اراده و مشیت الهی فانی هستند. این جلسه با تأکید بر اینکه فلسفه راهی برای پردهبرداری از حقایق عرفانی است، به این نتیجه میرسد که فناء نه یک امر اعتباری، بلکه یک حقیقت شهودی است که در تمام مراتب وجود جاری است.
حقیقت فناء ذاتی و تجلیات الهی
8مىگفت: دیوانه اول حرف مىزند و بعدش فکر مىکند، عاقل اول فکر مىکند بعد حرف مىزند! ما اول حرف مىزنیم بعد مىبینیم حالا چه گفتیم! هیچ! حالا که زدیم همه چیز را دربوداغان کردیم میگوییم که حالا چه بود فلانى؟! چه گفتیم؟! ـ خودمان را مىگویم، یک وقت ذهن جاى خوب نرود! ـ اما آدم عاقل اول مىنشیند مىبیند این حرفى که مىخواهد بزند چیست و چه اثراتى دارد، چه تبعاتى دارد، چه مسائلى ممکن است بهوجود بیاورد، چه خرابىهایى ممکن است بهوجود بیاورد! یک وقت خرابىهاى خیلى بزرگى دارد آنوقت صدایش درنمىآید و نمىگوید اما دیوانه اینطور نیست و یک ساعت هم حرف مىزند حالا مىرود در خانه مىنشیند میگوید: حالا من چه گفتم؟! چه حرفى زدم؟! حالا این حرف من چه بود؟!
اما آن خطاط وقتى که مىخواهد خط بنویسد مثل دیوانهها حرف نمىزند آن چیزى که در دلش هست، آن چیزى که در قلبش هست، آن چیزى که در آن قریحهاش هست را مىآورد خارج مىکند! ببینید وجود تحقق پیدا نمىکند یعنى ظهور آن چیزى که در قلبش هست آن ظهور پیدا مىکند! شما وقتى که آن خط خطاط را دیدید، مىگویید: بهبه به! عجب خطاطى است! اینکه مىگویید: عجب خطاطى است، این چه ربطى به این دارد؟! آن نقاشى که مثل کمالالملک یک نقش مىکشد عین خودِ آن واقعیت خارجى و عین همان منظرۀ خارجى را میکشد، وقتى که مىکشد مىگویید: عجب نقاشی است! عجب قریحهاى دارد! این چه ربطى به این دارد؟! این همان حقیقتى است که در دل او، در قریحۀ او، در ذهن او و در مغز او همان قریحه وجود دارد، آن قریحه ظهور پیدا مىکند و چیزى در اینجا خلق نمىشود. هست، هست، ظهور پیدا کرد منتها شما چشم ندارید که آن قریحۀ در دل و ذهن را ببینید، مجبور هستید به کاغذ نگاه کنید. اگر یک شخصى چشم داشت دیگر نیاز به نگاه کردن به کاغذ نداشت! دیگر نیاز نداشت به اینکه نگاه کند این چه خطى در اینجا نوشته است بلکه نگاه به نفس او مىکرد و این خط را در نفس او مىدید، این خط را در مغز و سلیقه و ذهن او مشاهده مىکرد. چیزى در اینجا اضافه نشده و بهوجود نیامده است. پس در مسئلۀ اول ظهور بوده است. ظهور اضافه نکرده است کشف کرده است. وقتى که شما این خط را مىبینید... جایی رفته بودم یک خطى نوشته بود که برای آن مرحومِ ... خدا بیامرز بود.
