
حقیقت مثل افلاطونی و جایگاه آن در هستی
تبیین نسبت میان وحدت حقیقت و کثرت موجودات عالم
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به بررسی دقیق ماهیت «مُثُل افلاطونی» و جایگاه آن در نظام هستی میپردازند. بحث با تحلیل دیدگاه افلاطون درباره حقایق کلی آغاز شده و با تبیین این نکته ادامه مییابد که چگونه یک حقیقت واحده در مراتب نزول خود، به اشکال و اصناف گوناگون ظهور پیدا میکند. در ادامه، ضمن تأکید بر تأثیر کشف و شهود بر عقلِ فیلسوفان، به ضرورت بهرهگیری از معارف عالیه اهلبیت علیهمالسّلام برای درک صحیح حقایق هستی اشاره میشود. استاد با نقد نگاه ظاهربینانه به مسائل دینی و ولایی، بر لزوم حریت و مناعت طبع در نشر معارف حق تأکید کرده و در نهایت، مسیر بحث را به سوی پرسش بنیادین درباره چگونگی صدور کثرات از آن حقیقت واحده سوق میدهند تا زمینه برای تبیین دقیقتر در جلسات آتی فراهم شود.
حقیقت مثل افلاطونی و جایگاه آن در هستی
1درس هفتصد و پنجاه و دوم
بررسى بعضى تأویلات در ماهیت مُثل
أعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بِسمِ الله الرَّحمَنِ الرَّحیم
و أولَ بَعضُهم المُثلَ الأفلاطونیَة إلى الموجوداتِ المُعلقةِ التی هیَ فی عالمِ المِثال و هوَ أیضاً غَیرُ صَحیحٍ لِما سَبق.1
بعضىها در توضیح مسئلۀ مثل افلاطونى مطالبى را بیان کردهاند و در توجیه قضیۀ این مثل آمدهاند به طریق دیگرى این مطلب را توضیح دادهاند. همانطورىکه خدمت رفقا عرض شد در قضیۀ مثل افلاطونى ـ البته این مطالب مؤیَّد به شهود و کشف هم هست ـ مطلب به یک حقیقت واحدهاى برمىگردد که آن حقیقت واحده منبعث از آن اسامى و صفات کلیۀ پروردگار و لایتناهى اوست که در کیفیت نزول آن صفت و آن اسم از آن ذات، یک حقیقت نوعیۀ مخصوصى در عالم خارج تکوّن پیدا مىکند که آن حقیقت نوعیه بهصورت یک واقعیت مبهمه نهاینکه در خارج مبهم است بلکه در ذهن به شکل ابهام مىتواند ترسیم پیدا کند.
اگر یادتان باشد من براى این قضیه یک مثالى زدم؛ گفتم که اگر شما یک شبحى را در خارج مىبینید که دارد در مقابل شما حرکت مىکند این شبح یک واقعیتى مبهمه است، همینقدر [میدانید که] جماد نیست بلکه حیوان است و یا انسان است. درخت و سنگ نمىتواند حرکت کند. انسان یا حیوان حرکت مىکند.
خب این در ذهن بهعنوان یک حقیقت مبهمه الآن تصور پیدا مىکند تا وقتى که نزدیک بشود و تشخّص صنفى و بعد هم تشخّص مصداقى بر آن مترتب بشود. اینها همه سلسلهمراتبی است که باید در ذهن از ابهام به تعیّن طى بشود اما آنچه که در خارج است یک واقعیت است و آن دیگر مبهم نیست و مربوط به خودش است. در ذهن ما این مسئله بهنحو ابهام شکل مىگیرد اما آنچه که در خارج هست یک واقعیت است و آن واقعیت همان حقیقتى است که او الآن متصف به اوست. إمّا حیوانٌ أو إنسانٌ و صنفٌ و مِصداقٌ خاصٌ مِن کلّ مِنهما.
- . الحكمة المتعالیة، ج 2، ص 52.
