
حقیقت زمان و ثبوت اعیان در عالم قضا و قدر
تبیین نسبت میان حرکت دهری و تحقق خارجی موجودات
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین یکی از مباحث دقیق در حوزه قضا و قدر الهی میپردازند. محور اصلی بحث، بررسی کیفیت تحقق اعیان خارجی بهگونهای است که حرکت دهری و تغییرات زمانی، خللی در ثبوت و حقیقت آنها ایجاد نکند. ایشان با تحلیل آیات قرآن و روایات، توضیح میدهند که چرا در متون دینی، قضایای مربوط به عالم قدر و تحقق اشیاء با لفظ ماضی بیان شده است. در ادامه، این نکته تبیین میشود که عالم قدر، همان تحقق خارجی موجودات است و تعبیر به ماضی، حکایت از ثبوت و استقرار این حقایق در علم عنائی حق دارد، نه وقوع آنها در گذشتهای دور. در نهایت، با نفی تخلل زمان میان علت و معلول، این نتیجه حاصل میشود که تمامی موجودات، مراتب ظهور حقتعالی هستند و در مقام ثبوت، همواره در محضر الهی حاضر و ثابتاند.
حقیقت زمان و ثبوت اعیان در عالم قضا و قدر
8تبیین کلام امیرالمؤمنین در خصوص بودن ایشان در کنار پیامبران گذشته
اینجا دیگر خیلی مسائل عجیب است که امیرالمؤمنین علیهالسّلام در آن خطبه عجیب میفرماید:
من با ابراهیم بودم در آن وقتی که او را در آتش انداختند و با نوح بودم در آن وقتی که سوار بر کشتی شد و با موسی بودم در آن وقتی که بهسمت فرعون آمد و از دریا عبور کرد!1
دیگر روشن میشود که معنای من بودم چیست! حضرت شوخی و مزاح میکرد یا واقعیت داشته است؟! من با آنها بودم، حالا لازم نیست که خود آنها هم این را احساس بکنند این مسئله لازم نیست! این یک واقعیتی است که آن واقعیت به ادراک مدرِک برمیگردد و دلیلی ندارد که خود شخص و خود فرد این را احساس کند؛ ممکن است احساس بکند و ممکن است احساس نکند و صرفاً ببیند که یک قضیهای انجام میشود! اما این قضیه از کجا آب میخورد؟! این مسئله از کجا تحقق پیدا میکند؟! این بسته به میزان افق خود آن شخص است که آن را بفهمد!
آنوقت در اینجا بعضی از مطالبی که بزرگان در کتابهایشان نوشتهاند [روشن میشود]؛
مثلاً یکی از بزرگان در قبرستان آمده بود و گفته بود که شنیده بودم که بعضیها اینجا میآمدند و تصور بر این بوده که اینها یک حالوهوایی را از خود این قبرستان و افرادی که در این قبرستان هستند احساس میکردند ولی الآن مسئله منکشف میشود که این مطالب از قبل بوده است!2 حالا آن بزرگ خودش بعد آمده است ولی این از آن اول بوده است! اگر نبوده پس چطور او میآمده است؟! پس معلوم میشود بوده است، اگر نبوده خب نبوده است. گفتیم که عدم عدم است، فرقی نمیکند. وقتی یک امر عدمی است، العدمُ لا یُخبَر عنه و لا یخبر به! نه خودش موضوع واقع میشود و نه محمول، هیچکدام! خدا هم نمیتواند از یک امر عدمی خبر بدهد چه برسد به بندگان خدا! چون عدم عدم است و هیچ فرقی بین عدم زید و عدم کلی نیست چون هردو دلالت بر نبود است. نبود نبود است، دیگر چه چیزی هست؟ اضافۀ به یک ماهیت که به آن عدم هستی نمیدهد بلکه فقط آن عدم را محدود میکند. بله! آن عدم نسبت به یک ماهیت محدود میشود، خب بشود. محدود شدن آن عدم و عدم تسری آن عدم به سایر ماهیات معدومه دلیلی بر اکتساب حصهای از وجود ندارد. آن عدم در هرجا که صادق باشد؛ چه شما عدم را عدم کلی فرض کنید یا آن عدم را عدم یک ماهیت خیلی مهم فرض کنید یا عدم را عدم این حجر فرض کنید، تمام اینها یک مطلب را ارائه میدهند و آن عدم الشیء است و هیچ تفاوتی ندارد! حالا خود شیء که تعلق پیدا کرده است، هرچه هست بماند.
- . بحار الأنوار، ج ۲6، ص ۱.
- . جهت اطلاع رجوع شود به روح مجرد، ص 157.
