
معنای بداء و نقش آن در تقدیر الهی
تبیین حقیقت بداء در پرتو علم و مشیت پروردگار
آیتالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی در این جلسه به تبیین دقیق مفهوم «بداء» و جایگاه آن در نظام هستی و قانون علیت میپردازند. ایشان با نقد نگاههای سطحی و عامیانه که بداء را به معنای تغییر در علم یا اراده الهی میدانند، آن را به معنای تبدل در صورتهای تحقق خارجیِ تقدیرات غیرمبرم معرفی میکنند. در این مسیر، با بهرهگیری از مثالهای عرفی و روایی، نشان داده میشود که چگونه اموری مانند صدقه، صلهرحم و استغاثه در شب قدر، میتواند مسیر حوادث را تغییر دهد و به اصطلاح، بداء حاصل شود. استاد با تأکید بر اینکه بداء یک واقعیتِ جاری در سنتهای الهی است، به تحلیل نمونههای تاریخی و اجتماعی میپردازند و تفاوت میان نگاه ظاهری و باطنی به وقایع را گوشزد میکنند. در نهایت، این بحث به مخاطب کمک میکند تا نسبت میان اختیار انسان، دعا و قضا و قدر الهی را در چارچوب توحید افعالی به درستی درک کند.
معنای بداء و نقش آن در تقدیر الهی
5بعد یکی میگوید که آبوهوای او را عوض کنید. در طهران بودند وضع طهران هم که [معلوم است] او را در این دَرکه بردند. اتفاقاً ما چند مرتبه به دیدنش رفتیم، سالی یک دفعه را برای دیدنش میرفتیم. آن سه ماهی که اطباء گفته بودند که نهایتش سه ماه طول میکشد، یازده سال طول کشید! این را بداء میگویند!! میگفتند که خیلی دوام بیاورد، سه ماه زنده است! حالا آن درکه چه هوایی داشته است! هوای درکه خیلی خوب است، آبش هم خوب است، آب و هوایش هم خوب است و همهاش خوب است! البته دهِ ما هست! دهِ آباء و اجدادی ما هست، ما درکهای هستیم. خیلی آب و هوایش خوب است. الآن که خیلی بهتر هم شده است. شنیدهام میگویند که خیلی آب خوبی بهدست آمده و زلال و خیلی مصفا شده است. خلاصه جای خیلی خوبی برای سکونت شده و از سابق بهتر شده است. این دیگر تغییر و تحولات جوّی است. خب الآن این سه ماهی که اطباء گفتند، یازده سال شد. هر کسی میآمد میگفت که عجب این نمرده است؟! این نمرده است؟! این نمرده است؟! ای بابا! زنده است بابا! بیچاره دارد نفس میکشد و غذا میخورد و مینشیند.
دوباره میگویید که همه منتظرند هنوز نمرده است؟! نه، یک سال اول رد شد و سال دوم را رد کرد. عجب جانی دارد!! سال سوم را هم ... این همین بداء است! منتها تعبیر به این آورده نمیشود. خب خیلی از این مسائل اتفاق میافتد.
مرحوم پدر ما ـ رضوان الله تعالی علیه ـ میگفتند که یکی از بزرگان در نجف بود و مریض شده بود، یکی دیگر برای عیادتش رفته بود و نگاه کرد دید این تا صبح میمیرد و تا صبح دیگر خیلی وقتی ندارد. شروع کرد نصیحت کردن که انسان باید از دنیا دل بکند و حالا که در حال رفتن هستی خلاصه دیگر راحت باش، دلت را پاک کن، از هر کسی مسئله داری ببخش و خلاصه با هر کسی اختلاف داری در دلت حل کن. شروع کرد گفتن و نزدیک اذان صبح شد، او خوب شد و این یکی مُرد!!
