جلسه ۵۹
توضیحات:
نظریۀ مختار در باب وجود ذهنی
جلسه ۵۹
16این گیاه حرکت میکند پس جان دارد ولی جماد جان و نفس ندارد چون حرکت ندارد، یعنی در طول و عَرض و عمق حرکت نمیکند. میگویند که آن چیزی که حرکت میکند گیاه، حیوان و انسان است، آنوقت روی آنها اسم گذاشتهاند. آن چیزی که در این سه بُعد حرکت دارد و تولیدِمثل میکند یک جان، روح و نفسی دارد؛ آن نفس یا نفس نباتی است، یا نفس حیوانی و یا نفس انسانی.1
حالا بنده از جناب بوعلی سؤال میکنم که شما از کجا میدانید که این جماد، جان ندارد؟ صِرف اینکه حرکت نمیکند پس جان ندارد، پس شعور ندارد، پس ادراک ندارد، این نتیجهها از کجا میآیند! شما اینقدر از آن را دیدهاید، از کجا معلوم است که این جمادی که الآن جماد است در ذات خودش شعور ندارد؟ مگر ما در روایات نداریم که سنگریزهها با امیرالمؤمنین علیه السّلام تسبیح میگفتند! بهطوریکه آن شخصی که سنگریزهها را برای حضرت میبرد یهودی بود ولی تسبیح آنها را میفهمید، یعنی اینقدر مقام ظهور قوی بود که آن یهودی هم تسبیح اینها را میفهمید. معلوم است که نفسش هم پاک بوده است و این دیگر به اسلام کاری ندارد، چون نفسش پاک بود این را ادراک میکرد. حالا یا شما بگویید که با گوش مُلکی ادراک میکرد که دیگر این در صورتی است که مقام ظهور، قوی باشد یا اینکه به گوش ملکوتی ادراک میکرد، ولی بالأخره تا جان نداشته باشد که بروزی ندارد. بفرمایید از این مسئله جواب بدهید! بالأخره تا این جماد حضورِ مقام ولایت را در جَنب خودش نفهمد، ادراک و احساس نکند که این بروز و ظهورات در او بهوجود نمیآید. میگویند نمیشود و چون نمیشود میگوییم که نیست، اشکال ما هم روی همین مسئله است!
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست *** سخن شناس نهای جان من، خطا اینجاست2 شما سخن شناس نیستی، تو داری خطا میکنی، برو خودت را با سخن و مقام اهل دل منطبق کن تا حرف آنها را بفهمی. اینکه قبلاً عرض کردم که در وجود ذهنی داریم که انسان با همۀ اشیاء معیّت دارد در اینجا است، یکی از جاهایی که میخواهیم به آن برسیم همین است که چطور میشود که آن شخص این مقام را احساس میکند؟ جواب این است که این شخص در آن موقع با صورت نفسانیّه آن حیوان یا سنگریزه معیّت پیدا میکند، این دیگر او میشود؛ و وقتی که او شد، حالات او روی این منطبق میشود و با او یکی میشود.
- . الشفاء(الطبیعیّات)، ج 2 النّفس، ص 1. الشفاء(الطبیعیات)، ج 2 المعادن و الآثار، ص 1.
- . دیوان حافظ، غزل شمارۀ 22.

