جلسه ۷۸
توضیحات:
16. غرر في بيان مناط الصدق في القضية
جلسه ۷۸
3مطلبی که در اینجا به ذهن میرسد این است که این آقایانی که فرمودهاند: ملاک در قضایای حقیقیه ـ مخصوصاً حالا حقیقیه چون در ذهنیه مطلب جداگانه هست ـ نفسالأمر است، این به چه معنا است؟ ملاک صدق در قضیّه به اعتبار نفسالأمر، یعنی وقتی که من میگویم: الإنسان نوعٌ، ممکن است شخصی بگوید: این قضیّه اشتباه است و یکی هم بگوید: این قضیّه راست است. در اینجا انطباق این قضیّه با چه واقعیتی موجب صادقیت قضیّه است و عدم انطباقش موجب کاذبیت قضیّه است؟
مرحوم حاجی میفرماید که آن حدّ ذات، آن وجود ذاتیۀ آن موضوع، ملاک برای صدق تعلق حکم به آن موضوع است.
سؤال میکنیم که از چه راهی این وجود ذاتی را تشخیص بدهیم و از کجا بدانیم که الآن این موضوع دارای چنین حدی است تااینکه این محمول و این نوع را ما بر این انسان حمل کنیم یعنی به عبارت دیگر در یک قضیۀ حقیقیه ما چه انطباقی بین این قضیّه و آن نفسالأمر قائل هستیم؟ و ما به چه نحو به نفسالأمر دسترسی داریم و آیا غیر این است که نفسالأمر یک قضیهای است که در ذهن هست؟! بنابراین شما باید ملاک صدق در قضایای حقیقیه را به ذهن برگردانید و بگویید که قضیۀ الإنسان نوعٌ در صورتی صادق است که با آن قضایای ذهنیۀ ما منطبق باشد.
سراغ قضایای ذهنیه میآییم؛ قضایای ذهنیه با خارج چه ملاک صدقی دارند؟ بهنظر میرسد که مطلب را به این نحو حل کنیم و بگوییم که آن حدود ذاتی شیء ـ همانطور که مرحوم حاجی فرمودند و درست است ـ ملاک برای صدق و انطباق قضایا با آن است به عبارت دیگر ما آن برداشتی که از انسان داریم اگر آن برداشت ما صحیح باشد بنابراین الإنسان نوعٌ هم صحیح خواهد بود و اگر گفتیم: الإنسانُ لیس بنوعٍ با آن برداشت ما مطابق درنمیآید یعنی الإنسانُ لیس بنوعٍ صادق نخواهد بود. بناءًعلیٰهذا ما بحث را باید ببریم روی آن نفسالأمر، آن نفسالأمر چگونه بهدست میآید؟ و تصورات ما و تصدیقات ما نسبت به موضوع یا نسبت به محمول در نفسالأمر چگونه است که از ترکیب این دو، قضیهای بهدست میآید که یا آن قضیّه منطبق با آن نفسالأمر است یا منطبق نیست. همانطور که در جلسۀ گذشته عرض شد ملاک صدق در قضایای حقیقیه بالأخره و بالمآل برگشتش به خارج است یعنی تا ما از خارج یک مرآتی در ذهن خودمان ترسیم نکنیم هیچوقت به وجود ذاتی شیء پی نمیبریم. شما برای ادراک انسان خواهینخواهی باید به یک جزئیاتی متشخص بشوید و برحسب خصوصیّات آن جزئیات یک اشتراکی پیدا کنید و با اتّکا بر آن وجهۀ ممیزۀ بین آنها یک فصلی پیدا کنید اسم آن را نوع میگذاریم، اسم آن را جنس میگذاریم و آن را مرآت برای خصوصیّات شخصیۀ هر جزئی که در تحتِ آن کلی است قرار میدهیم. درهرصورت آن نوعی را که شما در ذهن آوردید از نظر به قضایای جزئیه پیدا شده است جنسی را که شما ادراک کردید از قضایای جزئیه است فصل همینطور اعراض همینطور، تمام اینها عبارتاند از ادراک یک معنای کلی که این مرآت عنوان مشیر است برای آن جهات جزئیۀ در هر جزئی. در اینصورت ما میتوانیم بگوییم: برداشت ما از یک موضوع برداشت کاملی میشود ـ البتّه بالنسبه ـ و وقتی که این برداشت کامل شد قضایایی که ما آن قضایا را بهوجود میآوریم و از ترکیب موضوع و محمول یک قضیّه درست میکنیم اگر با این برداشت ما قضایا منطبق شد میشود صادق و اگر منطبق نشد قضایا میشود کاذب؛ یعنی اگر ما به حدود ماهوی انسانی که در ذهن داریم کاملاً پی برده بودیم بنابراین این الإنسان نوعٌ صادق میشود والاّ اگر به حدود ماهوی آن انسان کاملاً پی نبردیم اگر بگوییم: الإنسان نوعٌ این معلق میماند، نه صادق است و نه کاذب، بهخاطر اینکه هنوز حدود آن موضوع یا آن محمول برای ما روشن نشده است چون روشن نشده، در عالم ثبوت یا صادق است یا کاذب است اما در عالم اثبات ما نمیتوانیم به آن حکم کنیم. بله وقتی که قضایا برای ما روشن شد آنوقت قضیهای که منطبق بر آن قضایا است، در عالم اثبات یا صادق درمیآید یا صادق درنمیآید. این مربوط به قضایای حقیقی با این بیانی که عرض شد است البتّه حاجی در اینجا به این نحو بیان نمیکند.

