جلسه ۱۱۳
توضیحات:
الفريدة الخامسة في الماهية و لواحقها 30. غرر في تعريفها و بعض أحكامها
جلسه ۱۱۳
8یادم هست وقتی که در مشهد این بحث را میکردم آن موقع تختۀ سفید داشتیم و من روی تخته این مبحث را گفتم و همه خوب فهمیدیم. اشکال اینجا است که الآن تخته نداریم گرچه که این قِسم طلبگی باعث تمرکز بیشتر ذهن میشود، لذا ذهن طلبه قویتر است بهخاطر اینکه مطالب را بدون چشم و اینها میگیرد. میگویند که هشتاد و پنج درصد تلقّی انسان از چشم است و پانزده یا بیست درصد از گوش است. حالا اگر انسان تمام حواس را فقط روی گوش بیاورد، این خیلی فشار میآورد یعنی مغز خیلی گلوکز میسوزاند تا این مسائل را بفهمد تااینکه همهاش در منظر و اینها باشد. حالا عیب ندارد ما این را درست میکنیم.
ببینید ما میگوییم که الإنسانُ لَیسَ بکاتِبٍ انسان کاتب نیست؛ انسان کاتب نیست به آن کتابتی که یا عینش باشد یا جزئش باشد این قضیه، صادقه است. حالا اگر ما همین سلب را سلب کردیم یعنی سلبِ سلب کردیم، در واقع هم کتابت و هم عدم کتابت را از ذات انسان برمیداریم و میگوییم که لیس الإنسانُ بلاکاتِبٍ بالکِتابَةِ المُقَیَّدَةِ فی ذاتِ الإنسان؛ عدم کتابتی که در ذات انسان است، آن عدم کتابت در ذات انسان نیست. یک وقت میگویم که کتابت در ذات انسان نیست، یک وقت میگویم که عدم در ذات انسان نیست. یعنی اینطور نیست که خیال کنید در انسان، ذات انسان و مفهوم انسان عدم کتابت خوابیده است. پس نه در ذات انسان کتابت خوابیده است که وقتی میگویند: «انسان»، جنس و فصل و کتابت به ذهن بیاید و نه در ذات انسان عدم کتابت خوابیده است که وقتی انسان را تصور میکنیم جنس و فصل و عدم کتابت به ذهن بیاید. در اینجا آن چیزی را که ما نفی کردیم کتابت نیست، عدم و نبود را نفی کردیم. در وهلۀ اوّل که نفی کردیم، عدم کتابت را نفی کردیم و گفتیم که کتابت در ذات انسان نیست، در اینجا مفهوم عدم کتابت را در ذات انسان نفی کردیم، کتابت مسلوب را نفی نکردیم. یک وقت میگوییم: کتاب در اینجا نیست، یک وقت میگوییم: عدم کتاب در اینجا هست. یک وقت میگوییم که کتاب در اینجا هست بعد میگوییم که کتاب در اینجا نیست این دو باهم متناقضین میشوند. یک وقت میگوییم که کتاب در اینجا نیست، یک وقت هم اصلاً قضیه را معدوله میگوییم، میگوییم که عدم کتاب در اینجا هست، منبابمثال در اینجا معادل عدم کتاب، فرش، میز، دفتر و امثالذلک میشود. بنابراین عدمالکتاب در اینجا معادل با کتاب نمیشود یعنی نقیض با کتاب نمیشود، نقیض با کتاب، نبود کتاب است، «کتاب نیست» است. یک وقت میگوییم: کتاب هست یک وقت میگوییم: کتاب نیست یک وقت میگوییم که کتاب هست یک وقت میگوییم که عدمالکتاب هست، اینها که نقیضین نیستند. هم با کتاب نبودن و هم با عدمالکتاب در اینجا هردو میسازند و هردو باهم آشتی دارند. آنوقت در اینجا ما بهاصطلاح در سلب خودمان نفی را سلب میکنیم نه منفی را؛ اگر منفی را سلب کنیم، منفی کتابت است، اگر بگوییم که در مرتبۀ انسان کتابت نخوابیده است نقیضش میشود در مرتبۀ انسان کتابت خوابیده است. درست شد؟! اگر ما بخواهیم همین را نقیض کنیم یعنی نفی بر نفی، اثبات میکنیم؛ میگوییم که کتابت در ذات انسان نخوابیده است بعد میگوییم کتابت در ذات انسان خوابیده است، این نقیضین میشود. اگر «کتابت در ذات انسان خوابیده است» کاذب باشد، «عدمالکتابت در ذات انسان خوابیده است»، صادق میشود اما اگر همین کتابت در ذات انسان نخوابیده است را هم سلب کردیم یعنی سلبِ سلبش کردیم و گفتیم که اینطور نیست که عدمالکتابت در ذات انسان باشد، در اینجا سلب ما به عدم خورده است، عدم که نقیض کتابت نیست.

