جلسه ۱۱۹
توضیحات:
33. غرر في أن حقيقة النوع فصله الأخير 34. غرر في ذكر الأقوال في كيفية التركيب من الأجزاء الحدية
جلسه ۱۱۹
4بنابراین اینطور نیست که جنس درنظر نیاید! نهخیر! جنس درنظر میآید ولی بهطور ابهام درنظر میآید، چه چیزی این ابهام را خارج میکند؟ آن فصل است. حیوانی که به روی دو پا راه میرود و فکر میکند «انسان» میشود، حیوانی که به روی چهار دست و پا راه میرود و میدرد «شیر» میشود، حیوانی که میخزد «مار» میشود حیوانی که منبابمثال چهارتا پنجتا ششتا پا دارد فلان حیوان میشود. الآن این فصل ممیِّز یا لوازم فصل ممیِّز و عوارض، آن هیولای مبهمه و ماهیت مبهمۀ ما را بیان میکند و به آن قوام میدهد، قوام میدهد یعنی او لنگ درهوا است، لنگ در هوا است یعنی میگوید که من اصلاً تحصّلی ندارم و کسی نمیتواند من را بفهمد و من میخواهم خودم را به مردم بشناسانم. حالا کاری به وجود خارجی نداریم که اصلاً وجود خارجی دارد یا ندارد ولی دائماً داد میزند که من میخواهم خودم را بشناسانم! میگوییم که بشناسان! میگوید که من را بفهمید دیگر، من حیوانم! میگوییم که حیوان هستی ولی کدام حیوان هستی؟! برای اینکه خودش را بشناساند مجبور است که در اینجا دست نیاز و احتیاج به یک فصل دراز کند و بگوید که یک فصل بیاید و آن فصل من را بشناساند؛ آن فصل عبارت است از حقیقتی که به آن جنس قوام و تقرّر میدهد. البته قوام برای نوع است و به آن میگویند که فصل تحصّل میدهد؛ فصل «نوع» را قوام میدهد و به جنس تحصّل میدهد یعنی در ذهن حاصلش میکند انگار که تابهحال در ذهن نبوده است، مجمل و مبهم بوده است، خط و نشانی نداشته است، این فصل آن را در ذهن جا میاندازد، درست شد؟! این فصل اخیر است.
حالا چرا فصل اخیر است؟! روشن است بهخاطر اینکه ممکن است که یک شیء فصول متعددهای داشته باشد اجناس متعددهای داشته باشد و اینها نمیشود! چون برحسب مراتبی که ذکر کردهاند اوّلاًبلااوّل آن حقیقت شیء که همۀ اشیاء را از نقطهنظر وجودی، ماهوی، هویتی در بردارد، جوهر است، بعد پایینتر میآید جسم میشود، بعد پایینتر میآید معدن میشود، بعد پایینتر میآید جسم نامی میشود، بعد پایینتر میآید متحرک و حساس و امثالذلک میشود تا به حیوان میرسد و حیوان هم که تبدیل به انسان میشود. بنابراین اگر یک شیء بخواهد وجود پیدا کند باید تمام این مراحل را طی کند؛ هم باید جوهر باشد هم باید جسم باشد، معدن باشد و همینطور تا فصل آخر که انسان شود. اینطور نیست که بگوییم: حالا که شما حیوان و ناطق هستید دیگر جسم نیستید پس دیگر نمو ندارید پس دیگر جوهر نیستید پس دیگر این خصوصیات را ندارید! این غلط است.

