جلسه ۱۴۳
توضیحات:
53. غرر في أحكام مشتركة بين العلة و المعلول
جلسه ۱۴۳
11[شخص] یک حوله درست کرده بود ـ میخواستند او را بکشند ـ پیش پادشاه برد و گفت که قربان شما که میخواهید من را بکشید ولی من یک حوله درست میکنم ـ حوله یا فرش ـ که فقط حلالزاده میبیند و حرامزاده نمیبیند! [پادشاه گفت که] عجب عجب! برو و بیاور! خلاصه شروع کرد [و گفت:] یک سال کار دارد و دو سال کار دارد و ...، بعد از یک سال به او گفتند که چه وضعی است؟! تو که داری ...! گفت که دارم میبافم! حالا [بروید] نگاه کنید، [آنها را در اتاقی برد] که چهارتا چوب به دیوار بسته بود و سرش هم نخنخ و تاروپود، گفت که ببینید الآن این رنگ قرمز از اینجا تا این بالا آمده است و این آمد و رفت، این نقش گربه آن طوطی این گل، من تا نصفه [بافتم]، میبینید که از این بالاتر دیگر نیست فقط پایین هست! او هم نگاه کرد و [با خودش] گفت که اگر [بگوییم که] نمیبینم، میگوید که حرامزاده است، گفت: بله بله بهبه چه قشنگ است! اینجای آن صورتی [است]، گفت که [بله] اینجا بلبل گذاشتم، اینجا فلان گذاشتم. رفت برای پادشاه نقل کرد که ایشان تا نصف داربست را آماده کرده است! [پادشاه] گفت که عجب! گفت که یک سال دیگر کار دارد یعنی میخواست دفعالوقت کند که [موقع] قتلش بگذرد! بعد از یک سال گفتند که بیاورید، وزرا، وکلا، علمای اعلام، وعاظ و سلاطین همه آمدند و نشسته بودند تا بیاید. تا آمد از صندوق درآوردند و مقابل أعلیٰحضرت حاکم گستراندند و یکی گفت که بله بله، یکی شروع کرد به شرح دادن که از اینجا فلان است آنجایش فلان است، پادشاه هرچه فکر کرد دید که چیزی نمیفهمد! به یکی از وزرا گفت که حالا شما برای ما شرح بده! آن وزیر هم دید اگر بگوید که نمیبینم، بدبخت است! گفت که بله بله قربان اینجا طوطی هست، بهبه اینجا عکس گل قشنگی است واقعاً که زحمت کشیده است و انصافاً که سنگ تمام گذاشته است! همه گفتند که احسنت بله همینطور است! خلاصه پادشاه با خودش شک کرد که قضیه چیست! نکند من هم ...؟! به اندرونی رفت و یقۀ ننه را گرفت که بگو ببینم آن شب چهکار کردی؟! اینها فرش آوردهاند و همه میگویند که اینجا گل و اینجا بلبل و اینجا فلان است [ولی من نمیبینم] حتماً تو ...! گفت که نه به خدا! و گفت که میکشمت! شمشیر درآورد که [او را بکشد]. گفت که من [به شما] میگویم که این کلک است. او را صدا کرد و امتحان کرد، او همینطور که میگفت: بله، اینجا گل و امثالذلک است همینطور که شرح میداد [مادر پادشاه] هم شروع به نوشتن کرد. وقتی تمام شد گفت که حالا برو و یک مدت گذشت، [یک روز] ظهر آمد گفت که حالا بنشین و بگو ببینم چیست؟ بعد دوباره گفت: اینجا گل است و ... نوشتۀ اوّل با نوشتۀ دوم دوتا درآمد، گفت: تو صبح گفتی که بلبل اینجا است، حالا بلبل سمت چپ رفت؟! گفتی که گل اینجا است و فلان! گفت: راستش این است که داشتید ما را میکشتید، ما هم گفتیم که یک کلک بزنیم! پادشاه خوشحال شد بعد آنها را صدا کرد گفت که بیایید و برای من [فرش را وصف کنید] خلاصه یکییکی گفتند و قضیه چپاندرقیچی [کج و معوج] درآمد و مسئله مبتذل شد!

