جلسه ۱۷۶
توضیحات:
70. غرر في ذكر الأقوال في العلم و وجه الضبط لها
جلسه ۱۷۶
3ایشان میگویند که این مناسب با مذهب دهریه است که اینها قائل به بخت و اتفاق و جهل هستند و علت شاعر و مدیر و مدبّری را برای این عالم قائل نیستند. ایشان میگویند که زیبنده نیست یک حکیم این مطالب را بگوید.
بعضیها گفتهاند که علم به ذاتش را قبول داریم ولی علم به معلولات نداریم. بعضیها قائل هستند به اینکه این علم به معلولات معنا ندارد. چرا علم به معلولات معنا ندارد؟ بهجهت اینکه خداوند متعال در ازل بوده آیا معلولاتش هم در ازل بودند؟! نهخیر. پس وقتی معلول در ازل نیست باید صبر کند تا این معلولاتش در خارج پیدا بشوند بعد آنوقت علم پیدا کند. این حرفی است که به ظاهر موجّه است. مرحوم حاجی میفرماید که آیا این معلولات معلول هستند یا نیستند؟! اگر معلولات، معلولِ برای علت هستند و شما علم به ذات را قبول کردید و ذات هم علت برای این معلولات است پس علت، علم به معلول است؛ شما وقتی که علم به نار پیدا میکنید علم به احراقش هم پیدا میکنید. اینکه معلول در ازل نبوده پس علت، علم به آن ندارد، این یک امر غیرصحیح مینماید.
مسئلهای که در اینجا هست این است که ـ خیال میکنم بارها این مطلب را گفته باشم ـ یک وقت ما از ناحیۀ علت، به علت نگاه میکنیم این صحیح است علم به علت، علم به معلول را دارد. یک وقت ما نظر به ذاتالعلة داریم صرفنظر از اتصاف او به جنبۀ علّیت، اینهایی که دارند این حرف را میزنند میخواهند بگویند: یا شما باید اثبات کنید در ازل معلولاتی بودند یا نبودند اگر معلولات نبودند خدا هم باشد علم به معدوم پیدا نمیکند. کسی علم به معدوم پیدا نمیکند وقتی که یک امر معدوم و عدم محض است خدا هم اگر باشد علم پیدا نمیکند چون شما میگویید: «عدم»، بالأخره باید شائبهای از وجود در آنجا باشد حالا بهنحو مبهم بهنحوکلی بهنحو اجمال بهنحو بساطت؛ خلاصه باید یک امری باشد که جنبۀ حکایی از آن امر تفصیلی داشته باشد که بعداً میخواهد انجام بگیرد. ولی چگونه ما علم به عدم محض پیدا کنیم؟! بین عدم تا عدم که فرقی نیست؛ عدم زید با عدم عمرو چه فرقی میکند تا ما از این عدم پی به وجود زید ببریم؟! مگر اینکه ما قبلاً زید را بدانیم صورتی ذهنیه از او داشته باشیم. عمرو را قبلاً بدانیم صورت ذهنیه از او را داشته باشیم بعد وقتی که میگوییم: عدم زید، خصوص زید در ذهن بیاید و وقتی که بگوییم: عدم عمرو، خصوص عمرو در ذهن ما بیاید، ولی صرف عدمی که انتساب به زید دارد هیچگونه فرقی با عدم عمرو و عدم بکر و خالد ندارد، وقتی که نداشت دیگر علم به وجودی که مقابل این و طارد این است عقلاً ممتنع میشود ولو خدا هم باشد، دیگر آن معنا ندارد. وقتی که معدوم، معدوم است خدا هم نمیتواند علم پیدا کند. پس اینها حرف بیربط نمیزنند. میگویند: اگر شما قائلید بر اینکه این اشیاء در ازل وجود ندارد، میبینید ندارند ... چون اینها خیال میکنند که همه از امور حوادث زمانی هستند حدوث اینها حدوث زمانی است، وقتی که حدوث زمانی شد طبعاً دیگر در ازل، زمان مطرح نیست چون خود زمان هم مخلوق میشود به تبع خلق مظروف خودش، وقتی که اینطور شد پس اینها در ازل معدوم هستند. وقتی که معدوم شدند پس خدا علم به چه دارد؟! مرحوم حاجی که میگوید: آیا ذات علت است یا نه؟ میگوییم: بله علت است ولی آیا در ازل علت بوده؟! اگر علت بوده پس چرا معلولش نبوده است؟! مگر شما قائل نیستید بر اینکه انفکاک علت از معلول محال است؟! شما که قائل به این هستید چطور میشود که علت از اوّل در ازل بوده ولی معلولش نبوده است آنوقت علت علم به معلول پیدا کرده است، علم به چه چیزی پیدا کرده است؟! چیزی که نبوده پس شما در اینجا یا باید ملتزم بشوید که معلول در ازل نبوده پس علم به معلولی هم نبوده، یا باید ملتزم بشوید به اینکه چیزی در ازل بوده، نباید بگویید: «نبوده» بعد علم پیدا کنید.

