جلسه ۲۱۳
توضیحات:
92. غرر في ذكر تأويلات القوم للمثل الأفلاطونية
جلسه ۲۱۳
14تلمیذ: همان حقیقت وجود است.
استاد: این است که حقیقت وجود الآن به این خصوصیت هست این حقیقت وجود که الآن به این اشکال مختلف درآمده است بهخاطر این است که تغییر و تبدّل در خودش ایجاد کرده است والاّ یک وجود محض که بهاء محض و نور محض باشد همیشه نور است دیگر پس چه تغییری در او پیدا بشود؟! تغییر ندارد.
تلمیذ: بحث اجمال و تفصیل؛ اجمال مثل قوه و فعل میماند که در حالت اجمال حالت استعداد است و در مراتب تفصیل حالت فعلیت است و این لازمهاش همان است که کمالی را نداشته و فاقد بوده بعد کمال را دارا شد ولی وقتی ما قائل بشویم که خارج از عالم وجود و حقیقت وجود ما چیزی نداریم که ایشان بخواهد واجد بشود در حقیقت میتوانیم بگوییم که اعتبار است والاّ ما اجمال و تفصیلی در حقیقت نداریم.
استاد: ببینید نه، لازم نیست اجمال و تفصیل اینطور باشد، اجمال و تفصیل فقط برای رسیدن به کمال نیست اجمال و تفصیل برای بروز است نه برای رسیدن به کمال.
[سالها دل طلبِ جامِ جم از ما میکرد] *** و آنچه خود داشت ز بیگانه تمنّا میکرد1 از خودش داشته و خودش را بروز داده است این کمالی برای خودش کسب نکرده است بلکه فقط کمالش را ابراز کرده است. من و شما خیلی چیزها میدانیم ولکن کسی از شما خبر ندارد وقتی که شروع به نطق و بیان کردید آن مطالب بیرون میآید. آیا این نطق و بیان موجب کمال شما است؟!
تلمیذ: مُظهر کمال است.
استاد: مُظهر کمال است پس موجب کمال نیست. چه اشکال دارد که وجود در مقام اجمال و تفصیل فقط در مقام ابراز و اظهار باشد نه مقام رسیدن به کمال؟!
« ... و شيئية الشيء بِتمامِه و كمالِهِ لا بِنَقصِهِ فَقيامُها بِباطنِي ذاتها أشدُّ مِن قيامِها بِذاتِها»؛ «و شیئیت شیء به تمام و به کمال او است» یعنی آن جنبۀ آن غایت او است که این را تامّ میکند و کامل میکند «نهاینکه شیئیت شیء به نقصان او باشد» پس این از نقطهنظر اتصال به باطن خودش که علت موجدۀ او است و او را بروز داده است این از نقطهنظر اتکاء به باطن خودش، «قیامش به باطن ذاتش از قیامش به ذات خودش اشدّ است» چون قیامش به ذات خودش جنبۀ نفس او است ولی قیامش به ذات خودش که جنبۀ فاعل او است اشدّ است. پس این باز هم قائم بالذات است نهاینکه موضوعی باشد و این عارض بر آن موضوع باشد و ما برای این عروض نیاز به علت داشته باشیم و آن بیاید این علت را ایجاد کند تااینکه شما بگویید که این قائم بالذات نیست بلکه قائم بالغیر است، اینطور نیست بلکه این قیامش به باطن خودش است و آن باطن خودش عبارت از همان حقیقت وجود؛ فاعل است.
- . دیوان حافظ، غزل شمارۀ ۱4۳.

