جلسه ۲۱۳
توضیحات:
92. غرر في ذكر تأويلات القوم للمثل الأفلاطونية
جلسه ۲۱۳
4البته اینها توجیهات است ولکن اگر ما به دقت نگاه کنیم افلاطون این مسائل را نمیگوید و دلیلی ندارد بر اینکه حالا ما بهخاطر تصحیح یک نظریهای بیاییم ماهیت آن نظریه را تغییر بدهیم این خلاف است. وقتی افلاطون این حرف را میزند و آثاری را بر آن بار میکند و حتی میگوید: هر خروسی که در اینجا صدا کند بهخاطر این است که آن خروس ربّالنوع صدا کرده است و او باعث شده است که همه صدا کنند اصلاً این مسائل با صور علمیه نمیسازد؛ صور علمیه جنبۀ تعیّن هر فرد است جنبۀ سِعی ندارد درحالیکه در این مُثُل قائل به سعۀ فرد هستند یعنی در عین اینکه یک فرد، فرد جزئی است درعینحال جنبۀ سعی برای همه دارد و لذا بهنظر میرسد این توجیهات ناموجّه هستند و این تأویلات در غیر جایشان میباشند. امثال این مطالب از ملاصدرا خیلی دیده شده است که اصلاً رأی شخصی را به یک نحوی برمیگرداند ... درحالیکه اصلاً ما لا یرضی صاحِبُه است حالا میخواهد بهعنوان دفاع از او بیاید این کار را انجام بدهد.
این را باید خیلی دقیق لحاظ کرد که انسان در هر نظریهای نه خیانت کند و نه شَدُرسنایش1 کند حالا منبابمثال چون یک نظریهای هست بخواهد درستش کند بگوید که منظورش این است. اگر واقعاً میفهمد که این دارای این خصوصیت است به همان کیفیت بیان کند ما که نباید اضافۀ بر او بیخود یک حرفی بزنیم. میگویند: شخصی آمده بود و روایات عجیب و غریبی آورده بود برای ثواب قرائت قرآن و سور. یکی از او پرسید: ما چنین چیزی را نداریم این روایت را از کجا آوردهای؟! گفت: این روایت را خودم ساختم؛ کسی که فلان سوره را بخواند فلان قدر به او ثواب میدهند و بعد چون دیدم مردم قرآن نمیخوانند آمدم و این روایات را جعل کردم که مردم قرآن بخوانند! اینها همهاش فضولی در کار خدا است. انسان باید آنطوریکه هست و همانطور که به نظرش میرسد [بیان کند] البته بدبین نباشد و عینک بدبینی و نیّت سوء نداشته باشد و درعینحال هم بیخود و ناموجّه توجیه نکند. اینها هم از این قبیل است.
- . مطلع انوار، ج 2، ص 318:
حضرت آقا ـ روحى فداه ـ راجع به مذمّت دخالت كردن در كلمات بزرگان و تغيير و تبديل دادن مطالبى بيان فرمودند و سپس در ضمن، حكايتى نقل كردند؛ فرمودند:
مردى بود بسيار خوش خط و خوش سليقه، شغلش كتابت بود و مردم بدو مراجعه نموده براى آنها كتاب مىنوشت و بسيارى از اوقات قرآن مىنوشت، لكن يك عيب بزرگ داشت و او آنكه از نزد خود تصرّفات بیجا مىكرد و بعضى از مطالب را تغيير مىداد.
روزى يكى از بزرگان شهر نزد او آمده گفت: مىخواهم براى من قرآن بنويسى در نهايت ظرافت و حسن خط و حسن سليقه و هرچه پول بخواهى مىدهم، لكن به شرط آنكه ابداً در آن تصرّفى نكنى! آن مرد قبول نموده قرآن را نوشته و به اتمام رسانيد.
چون آن بزرگ نزد او آمد گفت: قرآن را نوشتى؟ گفت: بلى نوشتم. گفت: با همان شرط كه نموده بودم؟ گفت: بلى هيچ تصرفى نكردم و تغييرى ندادم جز سه موضع كه ديدم نمىتوانم صبر نموده و تغييرى ندهم كه ابداً لايق مقام قرآن نيست. گفت: بگو ببينم آن سه موضع كدام است؟
گفت: چون رسيدم به ﴿شَغَلَتۡنَآ أَمۡوَٰلُنَا وَأَهۡلُونَا﴾* گفتم كه: در قرآن غلط نيست و حتماً اين اشتباه نوشته شده است، او را درست نموده «شَدُرُسْنا» نوشتم.
دوم: چون رسيدم به آيۀ ﴿وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقٗا﴾** با خود گفتم كه موسى خر نداشت و اين اشتباه است، نوشتم: «و خر عيسى ضعيفاً.»
سوم: چون رسيدم به آيۀ ﴿وَمَرۡيَمَ ٱبۡنَتَ عِمۡرَٰنَ ٱلَّتِيٓ أَحۡصَنَتۡ فَرۡجَهَا﴾*** گفتم:
نام فرج قبيح است كه در قرآن باشد، نوشتم: «الّتى أحصَنَتْ اونجاها.»
* سوره فتح (48) آيه 11.
** سوره أعراف (7) آيه 143.
*** سوره تحريم (66) آيه 12.
- . مطلع انوار، ج 2، ص 318:

