جلسه ۳۰۶
توضیحات:
الدليل 3: العقل و الجواب عنه - التقریر 3: وجوب دفع الضرر المحتمل
جلسه ۳۰۶
7این سالبه میشود؛ در سالبۀ محصله سلب و ربط است یعنی ربط برداشته میشود نهاینکه سلب نسبت داده میشود. اگر سلب نسبت داده بشود آنوقت آن موجبه میشود که بحثش در بحث عدمِ رابطی میآید. سلب ربط است؛ ربطی بین قیام و زید نیست حالا یااینکه زید هست و قائم نیست، یااینکه زید هست و جالس است یااینکه اصلاً زید هم در کار نیست الآن سلب در اینجا با سلب موضوع است نه سلب عنوان و بحث.
تلمیذ: در سالبه هست که رفع موضوع هم صادق است.
استاد: بله در سالبه انتفاع موضوع میشود.
تلمیذ: در سالبه که در عدم و ملکه نمیتوانیم به سازگاری برسیم.
استاد: نهخیر در عدم و ملکه نیست.
تلمیذ: در لیس زیدٌ بقائم حتماً باید موضوع باقی باشد؟
استاد: نهخیر لازم نیست. چند طور میتوانیم بگوییم؛ یک وقت سالبه موجبةُ المحمول است که معدوله میشود. یک وقتی سالبه موجبةُ الموضوع است یعنی موضوع ثابت میشود. یک وقتی مسلوب الطرفین است. یک وقتی میگوییم که زیدٌ لیس بِقائم، یک وقت اثبات زیدیّت میشود و بعد عدم قیام برش بار میشود. یک وقتی میگوییم که زید لا قائم است؛ قیام را از زید برداریم ممکن است زیدی هم در کار نباشد. زید قائم نداریم نهاینکه زید داریم و قائم نیست. همۀ اینها با سالبه جور درمیآید. سالبۀ معدولة المحمول مگر نداریم؟!
... به نسبت به عدم و ملکه هردو وصف وجودی هستند. اگر مقصود ما از عدم عبارت از عدم وصف از محلی است که مِن شأنِهِ أن یتصّفَ بِها. الآن وقتی که میگوییم: الجدار لیس بِبصیرٍ، لیسَ مِن شأن الجدار أن یکونَ بصیراً بنابراین وقتی که ما نفی بصیر از جدار میکنیم به همان میزان باید نفی عدم بصیر را از جدار بکنیم. این عدم و ملکه میشود. بله، ممکن است که به یک نحو عدم بصیر را به جدار نسبت بدهیم و آن در جایی است که مقصود عدم بصیر است. آن سلب مقابل ایجاب است نه سلب مقابل ملکه، عدم مقابل ایجاب است، میگوییم که الجدارُ لیس بِبصیرٍ درست است چون نمیتوانیم بگوییم که الجدارُ اعمیٰ بین عدم بصیر و اعمیٰ فرق است. اعمیٰ عدم بصیرت است در محلی که مِن شأنِهِ أن یکون بصیراً کالخفاش؛ خفاش حیوان است اما این حیوان اعمیٰ است البته میگویند که چشم دارد اما در روز نمیبیند یا مانند حیوانهایی که اینها عین ندارند یا مانند اعمیٰ در انسان. انسان که میگوییم اعمیٰ است یعنی ذاتٌ مِن شأنه أن یکونَ بصیراً و لکن فی هذه الحالةِ لیس بِبصیرٍ اما آن عدم بصیری که در مقابل بصارت است مِن شأنِه دیگر لازم ندارد ممکن ما بگوییم که الجدارُ لیس بِبصیرٍ، فرض کنید که الباب لیس بِبصیرٍ، السجّادُ لیس بِبصیرٍ، الخشب لیس بِبصیرٍ، الشجرُ لیس بِبصیرٍ این لیس بِبصیرٍ که داریم در اینجا میگوییم به این معنا نیست که اینها کور هستند بلکه به معنای این است که بصیرت را ندارند بصیرت نداشتن با کور بودن دوتا است؛ کور بودن وصفی است در محلی که آن محل مِن شأنِهِ أن یکون بِصیراً لذا کور و عِمیٰ را ما در حیوان میتوانیم استعمال کنیم.

