عبارات مختلف فقهاء در باب انکار ضروری (1)
6تلمیذ: یعنی اگر کلماتی هم نباشد، این دو موردی که الآن نقل فرمودید نتیجهاش همین میشود دیگر؟
استاد: نتیجهاش همین میشود که این دلالت التزامیه بین انکار ضروری و استلزام انکار نبوت، منوط است به اعتقاد متکلم و کیفیت اعتقاد قلبی او نسبت به حکم و کیفیت علم او نسبت به احکام و کیفیت عناد او نسبت به مسائل. اگر توانستیم احراز کنیم، این انکار، مستلزم انکار نبوت است و انکار نبوت، کفر است. اگر نتوانستیم احراز کنیم، ثبوتاً حکم به ارتداد برای این حاصل نخواهد شد.
إنشاءالله امیدواریم که در جلسۀ آینده جمیع اقوال فقهاء را بیان کنیم و همینطور تعابیر مختلفهای را که در اینجا آمدهاند ـ دو یا سه تعبیر دیگر آمده ـ بیان کنیم و إنشاءالله بحث تتبّع فتاوای فقهاء در تعریف ارتداد تمام شود. به بحث خودمان میپردازیم که ارتداد به چه کیفیت حاصل میشود.
تلمیذ: در قضیۀ کربلا بعضی افراد بهخاطر تهدیدی که شده بودند و بهخاطر ترس آمده بودند و بعضیها هم بهخاطر تطمیعی که شده بودند آمده بودند، در عین اینکه میدانستند ایشان پسر دختر پیغمبر است و حق است! حالا حکم به کفر اینها چطور میشود؟!
استاد: ببینید افراد متفاوت هستند. یعنی نمیتوانیم یک حکم بتّی و قطعی نسبت به هر شخصی بدهیم.
تلمیذ: آیا مثل «إرتدّ النّاسُ إِلاّ ثَلاثةٌ» است؟!
استاد: بله، این ارتداد، دلالت بر کفر نمیکند. دربارۀ بعد از پیغمبر هم داریم که «إرتدّ النّاسُ إِلاّ ثَلاثةٌ».1 عمار هم رفت و برگشت. «إرتدّ» یعنی از آن حقیقت برگشتند اما این ارتداد متعارف که واقعاً حکم به کفر کنیم و موجب بینونیّت در زوجیت شود و اموال تقسیم شود، دلالت بر چنین ارتدادی ندارد.
تلمیذ: اینکه من قضیۀ کربلا را عرض کردم، بهخاطر روایتی است در نهجالبلاغه که «و إنَّما سُمِّیتْ الشُّبهةُ شُبهةً لِأنَّها تَشَبَّهُ الحقَّ»؛2 یعنی باطل با حق شباهت پیدا میکند و مردم باطل را حق میدانند. این شبهه باعث میشود که خیلیها بهدنبال باطل میروند. گفتم شاید در قضیۀ کربلا هم یکعده از این باب وارد جنگ شدند.
- . بحار الانوار، ج 28، كتاب الفتن و المحن، باب 4، ص 259، ح 42:
«عن عمرِو بنِ ثابِتٍ قال سَمِعتُ أباعبدِاللّهِ علیهِالسّلامُ یقُولُ: ”إِنّ النّبی صلّى اللّهُ علیهِ و آله و سلّم لمّا قُبِضَ إرتَدّ النّاسُ على أعقابِهِمُ كُفّاراً إِلاّ ثَلاثةٌ سلمانُ و المِقدادُ و أبُو ذرٍّ الغِفارِی إِنّهُ لمّا قُبِض رسُولُ اللّهِ صلّى اللّهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم جاء أربعُونَ رجُلاً إِلى علِی بنِ أبِی طالِبٍ علیهِ السَّلامُ فقالُوا: ”لا و اللّهِ لا نُعطِی أحداً طاعةً بعدك أبداً!“ قال: و لِم؟ قالُوا: ”إِنّا سَمِعنا مِن رسُولِ اللّهِ صلّى اللّهُ علیهِ و آلِهِ و سلّم فِیكَ یومَ غدِیر.ٍ“ قال: و تَفعَلُون؟! قالُوا: ”نَعَم!“ قال: فأتُونِی غداً مُحلِّقِین. قال: فما أتاهُ إِلاّ هؤُلاءِ الثّلاثةُ. قال: و جاءهُ عَمّارُ بنُ یاسِرٍ بعدَ الظُّهرِ فضَرَبَ یدهُ على صَدرِهِ ثُمّ قال لهُ: ما لكَ أن تَستَیقِظ مِن نَومةِ الغفلةِ اِرجِعُوا فلا حاجةَ لِی فِیكُم أنتُم لم تُطِیعُونِی فِی حلقِ الرّأسِ فكیف تُطِیعُونِی فِی قِتالِ جِبالِ الحدِیدِ اِرجِعُوا فلا حاجةَ لِی فِیكُم“.» - . نهج البلاغة (صبحی صالح)، ج ۱، من خطبة له علیه السّلام خطبها بصفین حق الوالی و حق الرعیة، ص ۸۱.
- . بحار الانوار، ج 28، كتاب الفتن و المحن، باب 4، ص 259، ح 42:

