مروری بر روایات مختلف در تحقق کفر و ارتداد و بررسی آنها
6اما جواب و حلّ قضیه در این مقطع این است: ـ البته دوباره هم راجع به خصوص مسئلۀ ایشان بحث داریم ـ این مطلب که اگر انکار ضروری عَن غیرِ علمٍ باشد مستوجب تکذیب رسالت نیست و درعینحال این حکم هست، ما نمیتوانیم این را قبول کنیم.
روایت میفرماید:
عن أبِيالصّبّاحِ الكِنانِيِّ عن أبِيجعفرٍ عليهِالسّلامُ قال: قِيل لِأمِيرِالمُؤمِنِين عليهِالسّلامُ: «مَن شَهِدَ أن لا إِله إِلاّ اللّهُ و أنّ مُحمّداً رسُولُ اللّهِ صلّى اللّهُ عليهِ و آلِهِ كان مُؤمِنًا؟» قالَ: «فأين فرائِضُ اللّهِ؟!» قال و سمِعتُهُ يقُولُ كان علِيٌّ عليهِ السّلامُ يقُولُ: «لو كانَ الإِيمانُ كلاماً لم يَنْزِلْ فِيهِ صومٌ و لا صلاةٌ و لا حلالٌ و لا حرامٌ» قالَ و قُلتُ لِأبِي جعفرٍ عليهِ السّلامُ: إِنّ عِندنا قومًا يقُولُونَ: «إِذا شهِدَ أن لا إِله إِلاّ اللّهُ و أنّ مُحمّداً رسُولُ اللّهِ صلّى اللّهُ عليهِ و آله و سلّم فهُو مُؤمِنٌ؟» قال: «فلِمَ يُضربُونَ الحُدُودَ و لِم تُقطعُ أيدِيهِم و ما خَلَقَ اللّهُ عزّ و جلّ خَلْقاً أكْرَمَ على اللّهِ عزّ و جلّ مِن المُؤمِنِ لِأنَّ الملائِكةَ خُدّامُ المُؤمِنِينَ و أنَّ جِوارَ اللّهِ لِلمُؤمِنِينَ و أنَّ الجنّةَ لِلمُؤمِنِين و أنّ الحُورَ العِينَ لِلمُؤمِنِين ثُمَّ قالَ: فما بالُ مَن جَحَدَ الفرائِضَ كان كافِرًا.»1
چه اشکالی دارد کسی که انکار فرائض میکند کافر باشد؟! کسی که انکار فرائض را میکند کافر است.
مرحوم حلّی میفرمایند که این روایات تثبیت رسالت را دارند، [شخص] شهادت به لا إله إلا الله میدهد، شهادت به رسالت را میدهد، درعینحال که شهادت به توحید و رسالت میدهد «کانَ کافرًا»؛ «مَن جَحَدَ الفرائِضَ كان كافِرًا». پس از اینجا استفاده میشود که تکذیب رسالت در ارتداد شرط نیست، انکار توحید شرط نیست، چون در این روایات انکار توحید نشده است بلکه اثبات توحید و رسالت شده است و معذلک حضرت میفرماید: «کانَ کافرًا».
جوابی که میتوان به مرحوم شیخ حسین حلّی داد و اشکالی که میتوان بر نظر ایشان وارد کرد این است که در باب تکذیب رسالت لازم نیست که شما حتماً به دلالة المطابقیة تکذیب رسالت کنید و بگویید که مرتد کسی است که تصریحاً انکار توحید یا انکار رسالت کند، بلکه تکذیب رسالت ولو بالالتزام هم در اینجا صادق است. کسی که میگوید: «خدا و رسالت را قبول دارم اما این مقدار را قبول ندارم»، معنایش این است که رسالت منطبق با فهم خودم را قبول دارم، نه آن رسالت واقعیّه و نفسالأمریه. منبابمثال من بگویم که آقای بروجردی ـ رحمة الله علیه ـ را قبول دارم اما رجالش را قبول ندارم، شمّالفقاهۀ او را قبول ندارم، حدیثش را قبول ندارم، میگویید: پس چه چیزی از آقای بروجردی را قبول داری؟! از یک طرف میگویی که من آقای بروجردی را قبول دارم و از آنطرف هم میگویی که آقای بروجردی نه فقیه است و نه رجالی است و ... !
- . الکافي، ج ۲، كتاب الإیمان و الكفر، ص ۳۳، ح 2.

