ذکر بعضی روایات در باب تکلیف و ثواب و عقاب بر اساس علم و جهل
3«فُلانٌ مَن عِبادُتُهِ و دِینُهُ و فضلُهُ؛ فلانی عبادت و دین و فضلش چه اندازه است؟!» یا مثلاً « فُلانٌ مِن عِبادَتِهِ و دِینِهِ و فضلِهِ» سؤال کرده است که فلانی از نظر عبادت و دین و فضل چه کسی است [و در چه مکانی قرار دارد]، یا اینکه «مِن» را جارّه بخوانیم، «فقال: كَيفَ عقلُه؛ عقلش چگونه است؟»
یکی از بنیاسرائیل در جزیرهای بود و خدا را عبادت میکرد، عابد بود، راهب بود، وقتی که نظر ملکی به این موقعیت از عالم دنیا تعلق میگیرد و این عبد را میبیند ثوابش را از خداوند متعال مسئلت میکند. «فأراه الله تعالیٰ ذلک؛ خداوند مقدار و محدودۀ ثواب را به این مَلک نشان داد» ملک گفت: «این که چیزی نیست!» او که صبح تا شب در سرش میزند، شب تا صبح مثلاً سُبُّوحٌ قدوسٌ میگوید پس چرا ثوابی ندارد؟! ثوابش خیلی مختصر است! «فأوحَی اللّهُ تعالی إِلیهِ أن اِصْحَبْهُ؛ بیا با او مصاحبت کن و با او همنشین باش!» مَلَک هم بهصورت یک انسان آمد، حالا دیگر نمیدانم مذکر یا مؤنث بود!! ملک گفت: «آمدهام که با تو در اینجا باهم باشیم.» خلاصه وقتی که صبح شد ملک گفت: «مکانت خیلی با طراوت است!» او گفت: «اینجا فقط یک عیب دارد» فقال له: «و ما هو؟!» گفت: «خداوند ما خر ندارد! اگر خری داشت، ما این حمار را در اینجا میچراندیم!» ملک گفت: «مگر میشود خدا الاغ داشته باشد؟! نباید حمار داشته باشد!» گفت: «اگر حمار داشت اینها ضایع نمیشد.» «فأوحَی اللّهُ إِلی المَلَکِ إِنّما أُثِیبُهُ علی قدرِ عَقلِهِ.»
این روایت تصریح دارد بر اینکه این راهب قائل به جسمیت خداوند بود! یعنی از این هم بالاتر! چون اگر شما قائل به این هستید که خداوند حمار دارد بنابراین باید جسم باشد و محدود باشد و جسمیت موجب ترکیب است و ترکیب هم موجب احتیاج است و احتیاج هم او را از واجبالوجود بودن به ممکنالوجود ساقط میکند. آن راهب بیچاره که این درسها را نخوانده بود! این درسها را ما خواندهایم. صحبت در این است که خداوند این راهب را با این عقل و فهمش عقاب و عذاب نمیکند بلکه بهمقدار فهمش به او ثواب میدهد. یعنی این راهب خداوند را در یک محدودۀ از امکان و مکان قرار داده است ولی هیچگونه اشکالی متوجه او نمیکند، فهمش اینقدر است و عقلش به این مقدار رسیده است. این یک روایت بود که میتواند در اینجا مورد استشهاد قرار بگیرد.

