هدف و دلیل انزال کتب و ارسال رسل
7بحث اوّل: مسئلۀ مربوط به افراد مکلفین و افراد بالغ و عاقل در یک مجتمع است که نفس اقتضای فطری آنها اقتضا میکند که خداوند زمینه و موقعیت را برای رشد و هدایت آنها فراهم کند. آیا اقتضا نمیکند؟! ما اینطور مسئله و قضیه را مطرح میکنیم که اگر شخص جاهلی باشد که بیست ساله یا بیست و پنج ساله باشد ـ این نحوۀ کیفیت استدلالی که من عرض میکنم در متون نیست ـ و بگوید که من نمیخواهم مسلمان شوم و اگر نبی هم بیاید قبول نمیکنم و ما هم از اوّل در را به روی او ببندیم، او به خدا میگوید که خدایا من جاهل بودم، لطف تو کجا رفته است؟! آیا تو هم نسبت به من لطف نداشتی؟! حالا من آدم نفهمی بودم، جاهل بودم، جوان بودم، آیا نباید زمینهای برای من فراهم میشد؟! با اینکه من آدم جاهلی بودم ولی اگر اسلام به من عرضه میشد، مسلمانان را میدیدم، حکومت اسلام را میدیدم، پیغمبر را میدیدم لعلّ اینکه تبدّل و تغیّر پیدا میکردم! بله، اگر با وجود آن زمینه باز هم انکار میکردم، آنموقع حجت علیه من تمام بود.
عارض شدن کفر به مقتضای عوارض اجتماعی و تربیتی بر اکثر افراد
بنابراین این افرادی که الآن کافر هستند، این کفر بهمقتضای عوارض اجتماعی و تربیتی بر اینها حاکم است؛ اینطور نیست که این کفر استدعای فطری و استدعای ذاتی آنها است. توجه کنید! یعنی وقتی که جامعهای کافر است و نمیخواهد حق را قبول کند، این کفر یک عارض است. بر اثر شرایط سوء تربیت و بر اثر عدم امکانات لازم برای تربیت و دیانت، الآن این جامعه این را میخواهد، بیبندوباری را میخواهد، لادینی و لامذهبی را میخواهد. این براساس تربیت است و اینطور تربیت شده است. همانطور که اگر دختری را در یک محیط سفور1 و در یک محیط غیر محجّبه تربیت کنند اصلاً چادر نمیفهمد و اصلاً خِمار نمیفهمد و خیال میکند که همینطور بیرون آمدن یک مسئلۀ عادی است و خیلی عادی و خیلی طبیعی با انسان برخورد میکند و اصلاً قبح این مطلب را نمیفهمد و ادراک نمیکند! اما اگر منبابمثال انسان با او صحبت کند و در یک محیط مساعد قرار بگیرد، چهبسا فوراً خودش را تحت حجاب قرار دهد. پس علت اینکه الآن مجتمع، شرایط لامذهبی را برای خود میپسندد براساس عوارض طبیعی است. صحبت در آنجا است که شرایط مناسب برای او پدید بیاید، حکومت اسلامی برای این مجتمع پدید بیاید، اگر قبول نکنند آنموقع حجت تمام میشود.
- . العین، ج 7، ص 246:
«و السفورُ: سفر المرأةُ نقابَها عن وجهِها فهی سافرٌ و هنّ سوافرٌ.»
- . العین، ج 7، ص 246:

