اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

تنهایی انسان در هنگام مرگ و لقای پروردگار

تنهایی در لحظه مرگ، قطع تعلقات و تجربه حضور خدا در آن لحظه

14٬288

مرگ برای سالک، تنها یک حادثه جسمی نیست، بلکه مرحله‌ای از مکاشفه است که در آن حقیقت تنهایی و بی‌پناهی آشکار می‌شود. در این سخنرانی تأثیرگذار، حضرت آیة‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی (قدّس سرّه) با بیان تجربه‌ای شخصی از کنار رفتن مادرشان، به عمق معنوی مرگ، جدایی از وابستگی‌ها، و شهود حقیقت وجود خداوند می‌پردازند. این بیان نه صرفاً تبیینی معرفتی، بلکه روایتی صادقانه از درک شهودیِ توحید در لحظه مرگ است؛ جایی که انسان درمی‌یابد: هیچ چیز نمی‌ماند، جز خدا. آیا آماده‌ایم چنین لحظه‌ای را تجربه کنیم؟

تنهایی انسان در هنگام مرگ و لقای پروردگار

توضیحات:

مرگ برای سالک، تنها یک حادثه جسمی نیست، بلکه مرحله‌ای از مکاشفه است که در آن حقیقت تنهایی و بی‌پناهی آشکار می‌شود. در این سخنرانی تأثیرگذار، حضرت آیة‌الله سید محمدمحسن حسینی طهرانی (قدّس سرّه) با بیان تجربه‌ای شخصی از کنار رفتن مادرشان، به عمق معنوی مرگ، جدایی از وابستگی‌ها، و شهود حقیقت وجود خداوند می‌پردازند. این بیان نه صرفاً تبیینی معرفتی، بلکه روایتی صادقانه از درک شهودیِ توحید در لحظه مرگ است؛ جایی که انسان درمی‌یابد: هیچ چیز نمی‌ماند، جز خدا. آیا آماده‌ایم چنین لحظه‌ای را تجربه کنیم؟

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00

تنهایی انسان در هنگام مرگ و لقای پروردگار

4
  • هر وقت ایشان می‌خواست طهران بیاید، اگر کسی از اقوام بود، که با ایشان می‌فرستادنشان؛ اگر نبود، همیشه خودم می‌رفتم مشهد [و] ایشان را می‌آوردم [و] دوباره خودم با ایشان [به] مشهد برمی‌گشتم. و عجیب [اینجا]ست [که] چندبار من به ایشان در این مدت گفتم: «شما قم بیایید؛ برای شما قم بهتر است؛ اگر آنجا برادر [یعنی امام رضا] است، اینجا خواهرِ [امام رضا؛ حضرت معصومه] است؛ فرقی نمی‌کنند.» ایشان می‌گفت: «بچه‌ها [و] دخترها را را چه‌کار کنم؟!» می‌گفتم: «اینجا برای شما از هرجهت بهتر است. هروقت هم خواستید، هر یک‌ماه [یا هر] دو ماهی یک‌دفعه مشهد بروید.» تا اینکه مسائلی در مشهد پیش آمد که دیگر ایشان از مشهد زده شد و [به] طهران آمد. در طهران جایی بود ـ همان کاشانک (بالای نیاوران) ـ که هر وقت می‌آمدند، آنجا می‌رفتند. همان سفری که ما با هم بودیم، ایشان در آن سفر گفت: «من دیگر قصدِ برگشت به مشهد را ندارم!» خب ما خیلی خوشحال شده بودیم، ولی خواب‌هایی برای ما تعریف کرد که ما را یک‌مقدار در فکر فرو برد! گفت: «مشهد که بودم، ‌چنین خوابی دیدم!» ما دیگر خودمان را آماده کرده بودیم که ایشان اغلب در همان قمصر [که] آب‌وهوایش خیلی خوب است، باشند. بعد هم هر وقت [که] بخواهند قم بیایند و هرکسی از اقوام هم [که] می‌خواهد ایشان را ببیند، بیاید اینجا ببیند.

  • داشتیم این کارها را انجام می‌دادیم که یک‌مرتبه این قضیه پیش آمد؛ یعنی عجیب است؛ آن وقتی که ایشان مایل می‌شود از مشهد [بیاید]، همان وقتی است که باید برود! و از آن‌طرف خدا می‌گوید: « [از] دو‌سه ماه تا الآن با او بودی، دیگر از این به بعد نه!»

  • اینکه آدم [در خدمت] مادر [یا] پدرش باشد، خب اینها که دیگر دنیا و این مسائل دنیایی نیست، ولی همین خداییش هم، همین‌ [مقدار کمی] که من با ایشان بودم، احساس کردم که رفتن ایشان، باز یک تغییر و تحوّلی در حال‌وهوای ما به‌وجود آورد. مرحوم آقا [علامه طهرانی] یک جور، ایشان هم [جورِ دیگر؛] یعنی باز قضیۀ معنا و مفاد این شعر، به یک نحوی [دیگر] خودش را نشان داد.

/