اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

فقر و نیاز به‌سوی پروردگار تنها عامل نجات‌دهندۀ انسان

و نکاتی دربارۀ کیفیت ارتباط با استاد سلوکی

0
جلسات

مرحوم استاد آیةالله سید محمدمحسن حسینی طهرانی (قدّس الله سرّه) در این جلسه به فقر ذاتی انسان و لزوم توجه به آن می‌پردازد. ایشان توضیح می‌دهد که سلوک به معنای یقین به حجیت و واقع است، لذا سالک باید نسبت به ولی خود و دستورات وی یقین داشته باشد، تردید سالک نسبت به دستورات استاد، سبب خروج از مسیر سلوک خواهد بود. ایشان تأکید می‌کند: سالک نباید از عنایت خداوند مأیوس گردد؛ بلکه باید برای کسب عنایت خداوند تلاش کند، زیرا او پناهگاه حقیقی و تنها نجات دهنده سالک است. توکل علی‌الله لازمه بهره مندی ازفیض الهی است. استاد یکی از روش های علامه تهرانی در تربیت شاگردانش را چنین تبیین می‌کند که ابتدا آنها را به حقیقت فقر شان آشنا می ساخت، تا سالک به فقر مطلق خویش و نیازمندی اش به خداوند ایمان پیدا کند.(تاریخ دقیق این جلسه مشخص نیست)

فقر و نیاز به‌سوی پروردگار تنها عامل نجات‌دهندۀ انسان

6
  • کربلایی کاظم ساروقی اصلاً سواد نداشت اسم خودش را بنویسد! در صفای خودش بود. یک شب به امامزادۀ دِه خودشان می‌رود، خلاصه یک‌دفعه، همۀ قرآن را به قول خودش: در دلش ‌هِشتَند! خودش می‌گوید که صبح بلند شد و دید همۀ قرآن را حفظ است! بعضی از این رفقای ما ایشان را دیده‌اند. این آقای حشمتی او را دیده است. یکی از جاهایی که رفت مسجد هدایت بود؛ آقای سید محمود طالقانی (آن بنده‌خدا که اول انقلاب از دنیا رفت) امتحانش کرد.

  • آقای حشمتی خودش می‌گفت:

  • من در آن مجلس بودم و سید محمود طالقانی، کربلایی کاظم ساروقی را امتحان می‌کرد؛ یک‌دفعه لای قرآن را باز می‌کرد و می‌گفت: «بخوان!» او هم شروع می‌کرد از همان‌جا به خواندن. بعد [آقای طالقانی] به‌اشتباه یک آیه می‌خواند و به یک آیۀ دیگر می‌زد! [کربلایی کاظم] می‌گفت: «نه، این آیه برای این سوره است، آن آیه برای آن سوره است! بعد از این آیه، [این آیه] می‌آید.»

  • یک آدمِ بی‌سواد! خُب برای خدا کاری ندارد؛ خیلی راحت! «می‌هشتد»! علامۀ بحرالعلوم [را] از همین‌ها به او هِشتند؛ نه فقط قرآن [بلکه] خیلی علم‌های زیادی به او هِشتند!1 برای خدا کاری ندارد.

  • [خدا می‌گوید:] «می‌گویی: ”علمم زیاد است“؟! علم چیست؟! آن علمی که تو داری ما به تو دادیم؛ حالا داری به‌خاطر عِلمت پُز می‌دهی! بیا ازت می‌گیریم!» [تمام]! پیچ رادیو را می‌بندد؛ دستگاه از کار می‌افتد. هرچه فرستنده می‌فرستد، گیرنده نمی‌گیرد! مدام این‌طرف و آن‌طرف [می‌زنند، می‌بینند که] نه‌خیر! هیچ نمی‌گیرد؛ فایده‌ای ندارد! این هم از علم تو! خب دیگر چه داری؟!

  • [می‌گویی:] «بَه! ما یک جمالی داریم که آن‌قدر عالی که در دنیا نظیر ندارد! [مانند] یوسف!» صاف یک سالَک می‌افتد اینجا [روی صورت]، یکی هم این‌طرف، دیگر تمام! حالا مثل چه می‌شوی؟ اورانگوتان، یک میمون قشنگ! حسابی حال کن! این هم از جمالت! دیگر چه می‌خواهی؟!

  • [می‌گویی:] «یک قُوّتی داریم که فلان است!»

  • یک میکروب را در بدن می‌فرستد، تخت می‌خوابد روی تخت! بیا این هم از قدرتت! خب دیگر چه؟!

    1.  بحار الانوار، ج53، ص235.