
مبناى تشریع ادیان الهى بر اساس مسئله تعاضد بقاء نه تنازع در بقاء
مبناي تشريع اديان الهي بر اساس مسئله تعاضد بقاء و کمک به هم نوع می باشد . 1 مبناي تشريع اديان الهي بر اساس مسئله تعاضد بقاء و کمک به هم نوع می باشد نه بر اساس تنازع در بقا و مقابله جهت استيفاء حقوق 2 آنچه كه تعيين كننده واقعیت حركات، كلمات و افعال انسان است جنبه دروني او می باشد نه برون 3 در ديدگاه اهل توحيد و اديان الهي همه قضاوت ها و مسائل بر محور عقل و منطق و بر اساس جنبه روحاني و الهي صورت می گیرد 4 بیان دیدگاه مکتب اسلام نسبت به مسئله حدود و مرز در کشورها 5 کیفیت دیدگاه وعملکرد امیرالمومنین علیه السلام نسبت به همه افراد
مبناى تشریع ادیان الهى بر اساس مسئله تعاضد بقاء نه تنازع در بقاء
توضیحات:
مبناي تشريع اديان الهي بر اساس مسئله تعاضد بقاء و کمک به هم نوع می باشد . 1 مبناي تشريع اديان الهي بر اساس مسئله تعاضد بقاء و کمک به هم نوع می باشد نه بر اساس تنازع در بقا و مقابله جهت استيفاء حقوق 2 آنچه كه تعيين كننده واقعیت حركات، كلمات و افعال انسان است جنبه دروني او می باشد نه برون 3 در ديدگاه اهل توحيد و اديان الهي همه قضاوت ها و مسائل بر محور عقل و منطق و بر اساس جنبه روحاني و الهي صورت می گیرد 4 بیان دیدگاه مکتب اسلام نسبت به مسئله حدود و مرز در کشورها 5 کیفیت دیدگاه وعملکرد امیرالمومنین علیه السلام نسبت به همه افراد
مبناى تشریع ادیان الهى بر اساس مسئله تعاضد بقاء نه تنازع در بقاء
16امیرالمؤمنین علیهالسّلام در جریان صفین را ببینید، معاویه راه را بست شریعه را بست حضرت میآید آن را باز میكند و وقتی باز میكند میگویند تلافی به مثل كنیم و شرعاً هم میتواند حضرت تلافی به مثل كند، و لكم قصاص فی الحیاة او این كار را كرد تو هم بكن، تازه مساله جنگ است و آن هم كفر است، ولی برای حضرت تفاوت نمیكند، حضرت میگویند در كار ما نامردی نیست این كار نامردی است راه را باز كنید، ما مردانه میجنگیم، شكست خوردیم شكست خوردیم، پیروز شدیم پیروز شدیم، ما در كارمان نامردی نیست اینهاست كه ما را نسبت به علی گیج و مبهوت میكند، این مسائل هست این خصوصیات است.
همین اسلام با این رأفت و با این عطوفت، با این موقعیت در جریان كربلا چه كسی باعث شد كه این جریان اتفاق بیفتد؟ حربنیزیدریاحی مگر نبود؟ این حربنیزیدریاحی آمد راه امام حسین علیهالسّلام را بست آنجا حتی صحبت امام حسین علیهالسّلام بالا رفت و صحبتشان با حر به تندی كشید، و بالاخره قرار شد بیایند و راهی را انتخاب كنند تا وقتی كه دستور برسد تمام این جریانات كربلا همه زیر سر حربنیزیدریاحی بود اگر او نبود این قضیه اتفاق نمیافتاد و حضرت به همان راه یمن ادامه میدادند، در یمن شیعیان بودند و از حضرت حمایت میكردند و مسئله صورت دیگری پیدا میكرد.
وقتی روز عاشورا فهمید ای داد بیداد چه كار كرده، آتش افتاد به جانش كه تمام این قضیه را من پیش آوردم، آمد پیش عمرسعد گفت جدی میخواهی جنگ كنی؟ بیا قضیه جوری درست بشود و صحبت بشود و ...
عمرسعد گفت سیهزار لشگر اینجا برای چی آوردهام؟ كمترینش این است كه دستها قطع بشود و ... حر دید نه، مطلب جور دیگری است و او طور دیگری فكر میكرده، خودش را بین بهشت و جهنم و در پل صراط دید این طرف بهشت این طرف جهنم خب بخواهد برود پیش امام حسین علیهالسّلام معلوم است چندنفر ماندهاند، از اول و تا آخر قضیه همهاش شصت یا هفتاد نفر بیشتر نماندند، مشخص است مساله به كجا خواهد رسید، در همان حمله اول صبح عاشورا كه شد با تیر زدند سینفر از اصحاب امام حسین علیهالسّلام همانجا افتادند چندتا ماند؟ چهلتا، در همان حمله اول كسانی كه كنار خیمه ایستاده بودند و محافظت میكردند با تیرهای اول سینفر افتادند، حر دید قضیه قضیه متریالیستی و دنیاگرایی و مادهگرایی است شوخی ندارد مساله، حساب كرد چُرتكهاش را انداخت خوب است انسان وقتی چرتكه میاندازد درست بیاندازد مهرهها را پس و پیش نكند برای این دو روز دنیا با خود گفت: خب حالا گیرم بر اینكه تو آمدی بیست سال یا سی سال دیگر هم زندگی كردی از عزرائیل كه نمیتوانی فرار كنی! آن هم چه وضعیتی؟ حساب و كتابی دارد تمام كسانی كه آمدند در كربلا و قتله كربلا بودند به چند سال نرسید كه حساب همه اینها رسیده شد در همین دنیا حسابشان رسیده شد، از آن طرف خب این پسر پیغمبر است بیگناه است، مظلوم است، حق با اوست، اصلا راست میگوید كه معنی ندارد من با یزید بیعت كنم آن صلح بین معاویه و برادرم مدتش تا وقتی بود كه معاویه زنده بود حالا هم كه او به درك واصل شده، پس معاهده تمام شد حكومت مال من است، خلافت مال من است و باید به من برگردد، امامت مال من است و من بیعت نمیكنم، حر همه این مسائل را ملاحظه كرد، شفاعت پیغمبر را حسابرسی كرد، آن دنیا را حسابرسی كرد، اخروی بودن و ابدی بودن آن مساله را، همه را با چرتكه یكییكی انداخت و همه را حسابرسی كرد، همه را در این ماشین حسابش زد و دید نه، نمیخواند با هم، مادهگرایی با غیرمادهگرایی با همدیگر نمیخوانند، اینجا از خدا مدد خواست، خدا هم آمد كمكش كرد و آن نور را انداخت در قلبش، آمد و قضیه را یك طرفه كرد و رفت پیش پسرش و غلامش و گفت ما دیگر رفتیم خداحافظ و آمد پیش امام حسین علیهالسّلام، تمام این جریانات زیر سر او بوده ولی حضرت چطوری از او استقبال كردند؟ انگار نه انگار این كاری انجام داده، بهبه خوش آمدی، بهبه اصلا حرفش را هم نزن، حضرت فرمودند اصلا حرفش را هم نمیخواهد بزنی، چه واقعیتی باید پس پرده در درون سیدالشهداء باشد تا برخورد اینگونه باشد؟ این چه واقعیتی باید باشد؟ غیر از همان جنبه الهی بودن نفس كه دیگر بتی در این نفس قرار ندارد، وجود ندارد غیر از همین ظهور تام پروردگار و اسم رئوف پروردگار كه در این نفس به تمام معنیالكلمه تجلی كرده و تمام افراد را مشمول عطوفت و رأفت خودش قرار داده، منتهی كسی نمیآید وگرنه همه را مشمول قرار داده و میگوید هر كسی هر كاری انجام داده ما همه را مثل دریا میشوئیم، هر كسی هر خلافی كرده بیاید اینجا توبه بكند و توبه واقعی بكند همه را رد میكنیم و خودم هم ضمانت میكنم، روز قیامت هم خودمم هستم و پای حساب و كتاب میآیم و حساب و كتاب میكنم این را سیدالشهداء علیهالسّلام میگوید.
