اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

حجیت ذاتی قول و فعل اولیاء خدا

14٬903
عنوان بصری

بیانات حضرت ایت اللَه طهرانی در ادامه مبحث حجیت فعل اولیاء الهی به طور مطلق (جهت دریافت فایل صوتی جلسات گذشته مراجعه شود به قسمت شرح دعای ابوحمزه ثمالی سال 1432 هجری قمری جلسه 11 به بعد)

حجیت ذاتی قول و فعل اولیاء خدا

توضیحات:

بیانات حضرت ایت اللَه طهرانی در ادامه مبحث حجیت فعل اولیاء الهی به طور مطلق (جهت دریافت فایل صوتی جلسات گذشته مراجعه شود به قسمت شرح دعای ابوحمزه ثمالی سال 1432 هجری قمری جلسه 11 به بعد)

در حال بارگذاری...
00:00:00
پخش صوت

حجیت ذاتی قول و فعل اولیاء خدا

13
  • آمدند ایشان را تبعید كردند و منزلش را هم آتش زدند. آثارش بود. ایشان گفتند برویم ما از آن منزل یك دیدنی بكنیم. آقای بیات می‌فرمودند كه: ما به اتّفاق مرحوم آقای انصاری و حاج ملّاآقاجان، حركت كردیم و آمدیم به منزل ایشان، گفتند آقا این منزل را سوزاندند و كسی الآن در آن زندگی نمی‌كند.

  • گفتند: اینجا كسی هست كه كلید داشته باشد برویم نگاهی بكنیم، برویم حالا ببینیم. كلید را پیدا كردند یكی از همان اقارب مرحوم حاج قربانعلی، صبح آمد و كلید را آورد و در را باز كرد و رفتند. دیدند منزل‌متروكه است رفتند نشستند. در این موقع كه نشستند، مرحوم آقای بیات می‌گفتند خیلی منزل، منزل نورانی بود و خود مرحوم آقای انصاری هم از نورانیت منزل تعجّب می‌كردند و از آن حال و هوای منزل مرحوم حاج قربانعلی خیلی تعجّب می‌كردند. در همین حال كه ما نشسته بودیم، خادم مرحوم حاج قربانعلی آمد و وارد شد. ظاهراً هم به او خبر داده بودند كه او هم بیاید و لابد اگر مطالبی دارد، مسائلی دارد نقل كند. وارد شد و نشست. حاج ملّا آقاجان رو كرد به این خادم گفت كه از مرحوم حاج ملّا قربانعلی شما مطالبی دارید؟

  • گفت: بله! الی ماشاءاللَه بنده مسائلی از ایشان می‌دیدم، كراماتی از ایشان می‌دیدم، مطالبی می‌دیدم از جمله می‌گفت: یك روز من نشسته بودم زمستان بود اتاق هم سرد، ایشان هم در اندرونی بودند، من هم بیرونی، می‌خواستم تازه سماور زغالی را روشن كنم تا اینكه مراجعین كه می‌آیند چایشان آماده باشد و اتاق را گرم كنم. همین كه داشتم این كار را می‌كردم یك دفعه دیدم در زدند. رفتم در را باز كردم دیدم برف می‌آید و یك مخدّره‌ای خیلی عفیفه، یك بچّه را در بغل گرفته، بچّه شیرخوار آورده است. گفت من با ایشان كار دارم.

  • گفتم: كه هنوز وقت ملاقات نیست! هنوز دو ساعت مانده! ایشان ساعت ده در اینجا می‌آید.

/ 260