اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

اعتراف به خطا و اشتباه و تاثیر آن در رشد و تکامل

15٬572
عنوان بصری

تسریع در سلوک با اعتراف به خطای خویش و تبعیت از حق

اعتراف به خطا و اشتباه و تاثیر آن در رشد و تکامل

توضیحات:

تسریع در سلوک با اعتراف به خطای خویش و تبعیت از حق

در حال بارگذاری...
00:00:00
پخش صوت

اعتراف به خطا و اشتباه و تاثیر آن در رشد و تکامل

15
  • یك وقت یك جایی بودم، یك بنده خدایی بود، خودش صریحا به من گفت، پیرمرد است الآن، الآن قدش بیچاره خمیده شده، دلم می‌سوزد به حالش. خودش به من می‌گفت كه من می‌دانم در این قضایا حق با شماست، ولی جرأت ندارم بیان كنم. یكی دیگر داشت نگاه می‌كرد. یواش دهانم را بردم در گوشش گفتم: این سال‌های سال كه با پدرم بودی، این را یاد گرفتی؟! این را پدرم به تو یاد داد؟

  • كه می‌دانم حق با شماست ولی جرأت ندارم بیان كنم! آن‌وقت به یكی دیگر از دوستان ما گفته بود كه اگر بخواهم بگویم شریكم مرا از مغازه بیرون می‌اندازد!

  • بیرون می‌اندازد كه بیندازد! بیندازد كه بیندازد! چند سال بنده خدا عمر می‌خواهی بكنی؟ چند سال؟ نهایتش این است كه می‌روی در كوچه می‌خوابی دیگر كنار خیابان، برو بخواب! برو در صحن بخواب! صحن امام رضا ماشاءاللَه، برو بگیر در صحن بخواب! مگر ما نمی‌خوابیدیم؟ می‌رفتیم در صحن می‌خوابیدیم تا صبح: كربلا، نجف، مسجدالحرام ... ما یك سفر رفتیم مكه، خدا انشاءاللَه قسمت همه بكند، بصورت آزاد رفتیم، با چند نفر از دوستان كه بودیم، از روز هشتم كه راه افتادیم ما زیر سقف نرفتیم تا روز دوازدهم كه آمدیم در مكه. تمام این مدت روی سرمان آسمان بود. در خیابان‌ها می‌خوابیدیم، در صحرا می‌خوابیدیم و من تا به حال مكه‌ای مثل آن دفعه نرفته‌ام، تا به حال مكه‌ای مثل آن مرتبه نرفته‌ام و چه مسائلی اتفاق افتاد بماند. خب حالا چی شد؟ چقدر از ما كم شد؟ چند كیلو؟ چه شد؟ عقرب ما را زد؟

  • نه! گرفتیم خوابیدیم مثل بقیه. حالا شما چه روی تخت هتل كذای در مكه بخوابید، چون رفته بودند برای ما یك هتلی گرفته بودند در مكه، از هتلهای آنچنانی، گفتم من اصلا اینجا را نمی‌خواهم، من می‌خواهم روی همین سنگ‌ها بخوابم. یك چند روزی كه آن‌جا بودیم همه‌اش پیش همین سیاه‌ها، سفیدها، قرمزها، خلاصه همه نوعی آنجا بودند تا صبح می‌خوابیدیم، یك كیفی می‌كردیم، فقط وقتی كه آن مؤذن لاكردار داد می‌زد در بلندگو: اللَه اكبر! مثل فنر از خواب می‌پریدیم! بابا یك اهِنّی! اوهومی! یك چیزی! یك‌دفعه در اعصابمان رعشه می‌افتاد. فقط ترسم از صدای نكره آن مؤذن بود كه نخراشیده و نتراشیده بود و الّا خوش بودیم آقا، خوش بودیم، كیف می‌كردیم. مگر ائمه چطور می‌گذراندند این روزگار را، ما حالا آمده‌ایم با یك وضعی خودمان را عادت داده‌ایم، با یك حال و هوایی عادت داده‌ایم و این را برای خودمان اصل قرار داده‌ایم و خیال می‌كنیم این قضیه عجیبی است، نه آقا، این یك چیز عادی است! عادی عادی.

/ 613