
اجازۀ شرع و عقل و فطرت به درخواست از خدا
اجازۀ شرع و عقل و فطرت به درخواست از خدا. توضیحی پیرامون احکام شرعی و عقلی و فطری. سرّ آب ننوشیدن حضرت ابوالفضل علیه السّلام. سرّ میل نکردن امیرالمؤمنین حلوای اهدایی را. حکم شرع نسبت به درخواست از خداوند. حکم عقل نسبت به درخواست از خداوند. وصیّت امیرالمؤمنین علیه السّلام راجع به حفظ مناعت و عزّت نفس. اختصاص نفس انسان برای خدا، دلیل بر عدم تنازل در برابر غیر او. اعطای امیرالمؤمنین علیه السّلام به شخصی بینیاز به جهت حفظ عزّت او. حکم فطرت انسان به درخواست از خداوند. آیاتی مبنی بر اذن شرعیِ دعا کردن. بازگشت همۀ موجودات با حال عبودیّت به محضر پروردگار. جزع و فزع و پشیمانی عمر هنگام مرگ به خاطر ظلمش به امیرالمؤمنین علیه السّلام. گفتار امیرالمؤمنین هنگام ضربت خوردن. عمر: «ای کاش گوسفندی در میان اهل خود بودم!». ابوبکر: «ای کاش مرغی بودم و حساب و کتاب نداشتم!». نشانۀ حرکت در صراط مستقیم. عدم ندامت و پشیمانی امام علیه السّلام نسبت به اعمال خویش. امیرالمؤمنین علیه السّلام: «عزّت برای من همین بس که من بندۀ تو باشم!». طریقۀ شناخت معبود و مقصود واقعی هر کس.
اجازۀ شرع و عقل و فطرت به درخواست از خدا
توضیحات:
اجازۀ شرع و عقل و فطرت به درخواست از خدا. توضیحی پیرامون احکام شرعی و عقلی و فطری. سرّ آب ننوشیدن حضرت ابوالفضل علیه السّلام. سرّ میل نکردن امیرالمؤمنین حلوای اهدایی را. حکم شرع نسبت به درخواست از خداوند. حکم عقل نسبت به درخواست از خداوند. وصیّت امیرالمؤمنین علیه السّلام راجع به حفظ مناعت و عزّت نفس. اختصاص نفس انسان برای خدا، دلیل بر عدم تنازل در برابر غیر او. اعطای امیرالمؤمنین علیه السّلام به شخصی بینیاز به جهت حفظ عزّت او. حکم فطرت انسان به درخواست از خداوند. آیاتی مبنی بر اذن شرعیِ دعا کردن. بازگشت همۀ موجودات با حال عبودیّت به محضر پروردگار. جزع و فزع و پشیمانی عمر هنگام مرگ به خاطر ظلمش به امیرالمؤمنین علیه السّلام. گفتار امیرالمؤمنین هنگام ضربت خوردن. عمر: «ای کاش گوسفندی در میان اهل خود بودم!». ابوبکر: «ای کاش مرغی بودم و حساب و کتاب نداشتم!». نشانۀ حرکت در صراط مستقیم. عدم ندامت و پشیمانی امام علیه السّلام نسبت به اعمال خویش. امیرالمؤمنین علیه السّلام: «عزّت برای من همین بس که من بندۀ تو باشم!». طریقۀ شناخت معبود و مقصود واقعی هر کس.
اجازۀ شرع و عقل و فطرت به درخواست از خدا
10جزع و فزع و پشیمانی عمر هنگام مرگ به خاطر ظلمش به امیرالمؤمنین علیه السّلام
یک قضیّهای از عمر دیدم که خیلی عجیب بود، و عجیب است که این قضیّه را در صحیح بخاری نقل میکند! میگوید:
وقتی که عمر زخم خورد و داشت میمُرد، خیلی خیلی جزع و فزع میکرد؛ ابنعبّاس آمد برای دیدنش و گفت: «یا امیر المؤمنین! ما از شما متوقّع نیستیم که جزع و فزع کنید، زخمخوردن که مهم نیست! مگر این چه چیز مهمی است؟! این جزع و فزع برای چیست؟! تو همنشین با پیغمبر بودی و به او خدمت کردی؛ پیغمبر که از دنیا رفت و بعد از او ابوبکر آمد، تو به او خدمت کردی، او هم از دنیا رفت و از تو راضی بود؛ بعد از ابوبکر با این جماعت سر و کار داشتی، و الآن هم که میخواهی از میان اینها بیرون بروی، همه از تو راضی هستند و تو را در حالی مفارقت میکنند که همه از تو راضی هستند. پس این شکوه و جزع و... برای چیست؟!»
عمر گفت: «إنّما جَزَعی مِن أجلِک و مِن أجلِ أصحابِک؛ جزع من مال تو و مال اصحاب تو است.»
«اصحاب تو» یعنی امیرالمؤمنین؛ چون ابنعبّاس از شاگردان امیرالمؤمنین بود و از یاران و تربیتشدگان ایشان، و هر وقت عمر با ابنعبّاس صحبت میکرد و میخواست به امیرالمؤمنین اشاره کند میگفت: از اصحابت، اصحابت اینچنین و آنچنان.
میگوید: «از أجْل تو و از أجل اصحاب تو! قسم به خدا لَو أنّ لی طِلاعَ الأرضِ ذَهبًا، لافتَدَیتُ به من عذاب اللَه عزّوجلّ قبل أن أراه، لفعلتُ!1 (طلاع یعنی پُر و مالامال؛ وقتی میخواهند بگویند: این را پر و مالامال از آب کنید، میگویند: طِلاعُه؛ طِلاعُ الأرض ذهبًا: یعنی تمام این کرۀ زمین سنگینیاش مالامال از طلا باشد.) اگر تمام این کرۀ زمین مالامال از طلا باشد و من به اندازۀ وزن کرۀ زمین طلا داشتم، آن را میدادم تا از عذاب خداوند عزّوجلّ از أجل تو و اصحابت خلاص بشوم قبل از اینکه آن عذاب را ببینم، آن را میدادم.»
- صحیح البخاری، ج ٤، ص ٢٠١، با قدری اختلاف.
