
عدم محدودیت ارتباط با خدا به زمان و مكان خاص
موضوع اين جلسه: ارتباط با خدا محدود به زمان و مكان نيست. فقره دعاء: اللَهم إنّي أجد سبل المطالب إليك مشرعة و مناهل الرجاء إليك مترعة... . 1 – انسان همواره براي تربيت و رشد و رسيدن به مراحل تكاملي نيازمند به استاد و مربّي ميباشد. 2 – بيان برخي از حقوقي كه رعايت آنها از طرف فرزندان نسبت به والدين واجب و لازم ميباشد. 3 – بيان اهميت صلۀ رحم و علّت حرمت قطع رحم. 4 – عبادت و مناجات با پروردگار متعال در دين اسلام مختّص به زمان و مكان خاصي نميباشد برخلاف يهوديت و مسيحيت.
عدم محدودیت ارتباط با خدا به زمان و مكان خاص
توضیحات:
موضوع اين جلسه: ارتباط با خدا محدود به زمان و مكان نيست. فقره دعاء: اللَهم إنّي أجد سبل المطالب إليك مشرعة و مناهل الرجاء إليك مترعة... . 1 – انسان همواره براي تربيت و رشد و رسيدن به مراحل تكاملي نيازمند به استاد و مربّي ميباشد. 2 – بيان برخي از حقوقي كه رعايت آنها از طرف فرزندان نسبت به والدين واجب و لازم ميباشد. 3 – بيان اهميت صلۀ رحم و علّت حرمت قطع رحم. 4 – عبادت و مناجات با پروردگار متعال در دين اسلام مختّص به زمان و مكان خاصي نميباشد برخلاف يهوديت و مسيحيت.
عدم محدودیت ارتباط با خدا به زمان و مكان خاص
10بسیار خب آمدم لباسم را درآورم همین که میخواستم بروم بخوابم دوباره دیدم دارند در میزنند ای داد بیداد مگر من چه چیزی گفتم؟ چه حرفی زدم [که] دوباره دارند در میزنند؟ میگفت در زدند حرکت کردم دیدم حاجب [است، گفت] خلیفه تو را میخواهد، آمدم پیش هارون، دیگر وصیت کرده بودم به عیالم که خیال میکنم مسألهای هست [چون] اینطور با ما تا به حال [رفتار نکرده بودند] هارون گفت از مالت و از زن و فرزندانت گذشتی دیگر تا چه حدّ میتوانی از خود در راه ما ایثار کنی؟ گفتم خلیفه به سلامت باد از جانم هم میتوانم بگذرم! عجب آدم احمقی بود! از جانم هم میتوانم بگذرم! خلیفه مرا ترخیص کرد ما آمدیم، رفتیم دوباره لباسمان را درآوردیم همین که میخواستیم دیگر برویم بخوابیم دوباره دیدیم دقالباب میکنند گفتیم عجب! این دفعه دیگر موت ما حتمی است، قصدی دارد، جانمان [را] هم گذاشتیم حالا میگوید خودت گفتی دیگر، گفتی که از جانم [میگذرم] گفت آمدم و وقتی که چشم خلیفه به من افتاد گفت از مال و جانت گذشتی آیا هنوز چیزی باقی مانده که در راه ما بدهید؟ گفتم ای خلیفه از دینم هم در راه تو دیگر گذشتم! گفت احست من این را از تو میخواستم حالا هرچه این شخص میگوید برو گوش کن.
گفت همراه او به راه افتادم، آمد وارد یکی از زندانها شد در همان زندانهای بغداد، وارد زندان شدیم دیدیم تاریکی است چراغی دست گرفته بود همینطور جلو میرفت آمد تا رسید به یک زندان بسیار مخوفی بود و صدای ناله از این زندان بلند بود صدای نالهها ضجّهها، میگفت در زندان را باز کرد با چراغ نگاه کردم دیدم یک مشت پیرمرد، جوان، مفلوک همینطور افتادهاند گفت میدانی اینها چه کسانی هستند؟ اینها همه از بنیهاشم هستند در این زندان، بعد یکی را طلبید پیرمردی بود شصت ساله شمشیرش را کشید گفت گردن او را بزن، گفت اگر نزنم چه؟ گفت هارون دستور داده اگر نزنی من گردن تو را بزنم! گفت هرچه آن پیرمرد التماس کرد هرچه آن پیرمرد ... آخر ما چه گناهی کردیم؟ چه کردیم؟ میگفت دیگر با تمام ناراحتی، با تمام .... بالأخره ما یغلِبَنی هوا، هوا غلبه میکند.
