اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

در حال بارگذاری...
00:00:00
پخش صوت

أهمیت ادراك صحیح نسبت به حقیقت سیروسلوك

11
  • بنده در منا بودم یك نفر آمد گفت آقا من الان حج نمی‌دانم سومم است، چهارمم است، و سنگش را زده بود و در راه با ما برخورد كرد، از دوستان بود، و گفت من بعد از حج می‌خواهم بروم فلان جا برای تجارت، از این كشورهای اروپایی، حالا می‌شود فرض بكنید كه من سرم را نتراشم؟ گفت از خیلی‌ها سوال كردم، از آقایان ونماینده‌هایشان و گفتند [چون‌] حج سوم چهارمت است [لازم نیست حلق كنی‌] گفتم خب سوال كردی دیگر چرا پیش من آمدی؟ سوالت را كردی، برو به وظیفه‌ات عمل كن، گفت دلم آرام نگرفته! این مسئله مهم است. هان! وقتی تو می‌گویی دلم آرام نگرفت من یك شوك پیدا می‌كنم، پس این كه الان آمده پیش تو، تو دیگر نمی‌توانی بگویی به من چه مربوط است، اول به او گفتم خب تو كه رفتی سوالت را كرده‌ای، سوال كردی وظیفه‌ات را هم گفتند، خب برو انجام بده، همه گفتند كه حج سوم است، چهارم است دیگر نیازی به حلق نیست، تازه در حج اول هم خیلی‌ها می‌گویند اشكال ندارد! گفت من نظر شما را می‌خواهم، گفتم اگر موی سرت را نزنی آثار حج در تو پیدا نخواهد شد، می‌خواهد حج اولت باشد می‌خواهد حج چهارصدم باشد، همینطوری به او گفتم، حج اول یا چهارصد، این نظر بنده است به كس دیگری هم بنده كاری ندارم. بعد او فكری كرد و دیگر هیچی به ما نگفت، و ما در خیمه نشسته بودیم و منتظر بودیم كه بگویند ذبح انجام شده تا برویم حلق كنیم و موی سرمان را بزنیم، یك دفعه دیدم او با سر تراشیده آمد، حالا هنوز خبر ذبح ما را نداده‌اند و او سرش هم زده بود. خب خودش ماشاللَه قوی بود و اهل كار و وارد بود. رفته بود خودش گوسفند خودش را در منا كشته بود و آمده بود. حالا كسی را راه نمی‌دهند نمی‌دانم چطور این را راه داده بودند، اصلا من وقتی چشمم به این افتاد گفتم این حاجی است، وقتی آمد اصلا چهره‌اش پیدا بود عوض شده، حال و هوایش عوض شده، روحیه و سیمایش ...، تا آمد سلام كند گفتم اول یك سجده كن، كه خدا بهتو این توفیق را داد كه رفتی و سرت را زدی و الان حج تو قبول شد، سجده كن! سجده كرد و شكر خدا را كرد و بعد نشستیم دیگر بگو و بخند و او بگو و ما هم بگو. خلاصه گفتم همه اینهامی‌دانی برای چیست؟ همه اینها برای این است كه تو حرف پدر من را انجام دادی. چون من نبودم، من یك واسطه بودم، این حرف من نیست، من یك واسطه هستم این امانت را در اینجا انجام دادم كه نیامدم مراعات حالت را بكنم، مراعات آن طرفت را كردم، خب گوش می‌دهی می‌دهی نمی‌دهی من دیگر تكلیفی ندارم، دیگر فردا نمی‌توانی جلوی پدر من بیایی بایستی و بگویی من رفتم سراغ پسرت و به او گفتم ولی او مرا از این فیض محروم كرد و نگفت، دیگر نمی‌توانی بگویی. پدر من فرموده كسی كه حلق نكند او هم كه یك آدم عادی نیست كه از روزنامه بردارد فتوا بدهد، نه آقاجان او فرق می‌كند، حسابش فرق می‌كند، كارش فرق می‌كند، افقش فرق می‌كند آثار حج در او پیدا نمی‌شود! گفتم تو اینجور بودی، اما همین الان به تو بگویم كه من یك عكس از پدرم در منا دارم، در آن عكس ایشان حلق كرده‌اند، پسر ایشان آن اخوی ما خدا حفظش كند، اخوی ما آسید علی انشاللَه خدا صحت و سلامتی به او بدهد و ایشان هم حلق كرده، دو سه نفر از دیگر هم حلق كرده‌اند ولی یك نفر پشت سر ایشان ایستاده كه حلق نكرده، آن هم می‌خواست همین كار تو را انجام بدهد، هان! نه اینكه نداند می‌داند، ولی از دست داد، از دست داد. گفتم عكسش را دارم كه اینها همه حلق كرده و در خیمه نشسته‌اند، فقط این یكی موهایش بلند است و معلوم بود حج انجام نداده. پیداست. توجه می‌كنید؟

/ 260