
قضایای جنگ بدر
تأثیر مشکلات در انتقال انسان از اسباب به مسبّبالاسباب. لزوم توجه صرف به مسبّبالأسباب. دستور به نماز حاجت در وقت گرفتاری .جنگ بدر. لشگر و قوای طرفین. نهی عَداس از جنگ. اعلام آمادگی انصار برای جنگ. قوای لشکر اسلام در جنگ بدر. ایثار امیرالمومنین علیه السّلام در شب بدر. عبادت پیغمبر صلّی اللَه علیه و آله و سلّم در بدر. مبارزۀ تن به تن در جنگ بدر. کشته شدن أبوجهل در جنگ بدر. تکبّر ابوجهل هنگام مرگ. کیفیّت پیروزی مسلمانان در جنگ بدر. سرگذشت اسرای جنگ بدر. روضۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام.
قضایای جنگ بدر
توضیحات:
تأثیر مشکلات در انتقال انسان از اسباب به مسبّبالاسباب. لزوم توجه صرف به مسبّبالأسباب. دستور به نماز حاجت در وقت گرفتاری .جنگ بدر. لشگر و قوای طرفین. نهی عَداس از جنگ. اعلام آمادگی انصار برای جنگ. قوای لشکر اسلام در جنگ بدر. ایثار امیرالمومنین علیه السّلام در شب بدر. عبادت پیغمبر صلّی اللَه علیه و آله و سلّم در بدر. مبارزۀ تن به تن در جنگ بدر. کشته شدن أبوجهل در جنگ بدر. تکبّر ابوجهل هنگام مرگ. کیفیّت پیروزی مسلمانان در جنگ بدر. سرگذشت اسرای جنگ بدر. روضۀ امیرالمؤمنین علیه السّلام.
قضایای جنگ بدر
17جماعتی از اصحاب پیغمبر حرکت کردند برای اینکه ابوجهل را پیدا کنند و ببینند وضعش چطور است؛ آیا مرده است، نمرده است؟
تکبّر ابوجهل هنگام مرگ
در این صحرای به این بزرگی که جنگ توسعه پیدا کرده و هر کس در یک کناری افتاده است؛ عبداللَه بن مسعود که یکی از مسلمانهاست، و حافظ قرآن است، یک آدم لاغرِ کوتاهقدّی که ضعیف هم هست، ـ چون مکّی بود ـ ابوجهل را شناخت. دید که افتاده روی زمین و دو تا پاهایش قلم شده، با این حال شمشیرش دستش است و مدام اینطرف و آنطرف میگرداند که کسی نزدیکش نیاید!
ابنمسعود یک شمشیری دستش بود که کند بود، با شمشیر خودش زد به ابوجهل دید کارگر نمیشود؛ با شمشیرش زد به مچ ابوجهل، شمشیر ابوجهل از دستش افتاد، شمشیر ابوجهل را برداشت آمد روی سینۀ ابوجهل، گفت:
ای لعنت خدا و رسول بر تو! دیدی کجا نشستهام؟! ای مرد متکبّر! ای فرعون! چقدر پیغمبر را اذیّت کردی!
گفت:
بلند شو برو بچّه! تو که هستی که مرا بکشی؟! اقلاً کسی که میخواهد بیاید مرا بکشد، مرد قویِّ شجاعی باشد که نام من در تاریخ بماند که یک شجاعی مرا کشت! تو که هستی؟! بلند شو!
ـ: ابداً نمیروم، خودم سرت را میبرم!
ـ: تو میخواهی سر مرا ببُری؟!
ـ: بله!
ـ: پس از تو یک تقاضا دارم، سر مرا پیش محمّد نبَری! ـ: نمیشود، میخواهم سر تو را نزد محمّد ببَرم.
ـ: یک تقاضایی دارم!
ـ: بگو!
[ابوجهل] گفت:
وقتی سر مرا میبُری، از بالا نبُر که سر من کوچک بهنظر بیاید، از این پایین بِبُر که سر من خیلی بزرگ بهنظر بیاید و پیغمبر از این هیکلِ سر من وحشت کند!
ببینید نُکراءِ جاهلیّت و استکبار را! جهنّم تشنۀ این افراد است.
ابنمسعود گفت:
ای سگ خدا! ای سگ رسول خدا! من سر تو را از آن بالاترین نقطه میبُرم که از همه کوچکتر باشد.
زد سر این را از آن بالا برید بهطوری که نصف کلّهاش روی بدنش بود! خداوند علیّ أعلی کشته شدن آن مرد را به دست ابن مسعود، یک آدمِ کوچک ضعیف لاغر قرار داده بود!
