اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

این فایل صوتی در حال پخش است
در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر

شیعۀ واقعی یعنی پیرو حق و کلام معصوم علیهالسلام

13٬971

اسفار 778 : شیعه امیرالمؤمنین پیرو حق و کلام معصوم علیه السلام -

شیعۀ واقعی یعنی پیرو حق و کلام معصوم علیهالسلام

توضیحات:

اسفار 778 : شیعه امیرالمؤمنین پیرو حق و کلام معصوم علیه السلام -

در حال بارگذاری...
00:00:00
پخش صوت

شیعۀ واقعی یعنی پیرو حق و کلام معصوم علیهالسلام

18
  • تازه آن آقا این‌طور می‌گفت که: «اوّل آنها بودند و بعد حضرت آمد وارد شد.» تازه طلبکار [هستند]. مثل اینکه حضرت یک مقداری بدهکار هم شده! [می‌گوید]: «حالا مأمون [ایشان را] کشته [که کشته]! بیخود اینجا آمده! اصلاً برای چه حضرت را آوردی اینجا؟! اینجا باغ بوده! فلان بوده! حالا ما این قدرش را می‌بخشیم! حالا یک ذرّه باغ را [می‌بخشیم]! به خاطر این که زائر بیاید سرش در آفتاب نماند، آنجا یک سقف می‌کشیم، ولی نه دیگر [اینکه] بخواهد از مردم خانه را بگیریم، وقف را نمی‌دانم چه کار بکنیم، اینها دیگر همه خلاف است؟!» ببینید این [باور] ها هست ها! شما که الآن دارید به این مطالب می‌خندید، چون به این مطالب آشنا هستید. اما مردم مبتلا هستند [به این باورها]! آن طرفی که این حرف را می‌زد، آقا عمامه داشت این‌قدر! من به زور عمامه‌اش را بلند می‌کردم. تشکیلات [داشت] و «للهیکل قسطٌ من الثمن» و امثال ذلک و اینها. خب این طرف این‌طور دارد حرف می‌زند: «امام رضا اصلاً کیست؟! چیست؟! اینها [مردم] اینجا بودند، بعد حضرت آمد در اینجا!» یعنی اصلاً نمی‌فهمد! آقا به اندازۀ این فنجان مخ ندارد! آدم چه بگوید؟! آن دریاست که دارد حرف می‌زند، این به اندازه این فنجان [ظرفیت] ندارد! دیگر چه کارش می‌شود کرد؟! فقط باید به او نگاه کرد و خندید و سر تکان داد [و گفت]: «ان‌شاءالله مؤیّد باشید!»

  • ما خیلی باید شاکر باشیم؛ خیلی باید شاکر باشیم که این مطالب را بزرگان در اختیار ما قرار داده‌اند. من یک چند شب پیش بود یک جا بودم تنها برای خودم فکر می‌کردم. با خودم می‌گفتم اگر این مطالبی که این بزرگان در کتاب‌هایشان، صحبت هایشان و سخنرانی‌هایشان فرموده‌اند و این راه و روشی که نشان داده‌اند، نبود من خودم یکی الآن کجا بودم؟! بعد خودم را مقایسه کردم با افراد و زملاء و اشخاصی که این طرف و آن طرف [هستند]. یک‌دفعه گفتم: «وای! وای! یعنی اگر نبود، من اینجاها بودم؟! یعنی اصلاً نمی‌توانستم حتی تصوّرش را هم بکنم که یک روزی بیاید و خودم را در یک چنین موقعیّتی، در یک چنین [وضعیتی ببینم]. اصلاً برایم اعصاب خرد کن بود؛ یعنی اعصابم به هم می‌ریخت که بخواهم تصور کنم. چه کسی [ اینها را به ما] یاد داد؟ ما که اینها را بلد نبودیم. چه کسی اینها را به ما یاد داد؟ چه کسی دنیا را به ما نشان داد؟ چه کسی اعتبارات را به ما نمایاند؟ الآن شما نگاه می‌کنید افرادی که [توجه نکردند] متشبّث به کجاها شدند؟! چه بگویم دیگر! چه بگویم! آدم غیر از تأسف واقعاً چه‌کار می‌تواند بکند؟!

/ 613